الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

248

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

كردند نزديكترى . حجاج بن عزمه انصارى در اين باره اشعارى سروده است كه چون موضوعات آن را به تفصيل گفتيم ما را از آوردن آن ابيات بىنياز ساخت . واقدى نقل كرده است كه چون امير المؤمنين على ( ع ) از جنگ جمل آسوده شد ، گروهى از جوانان قريش آمدند و از آن حضرت امان خواستند و اينكه اجازه دهد با او بيعت كنند و براى اين موضوع عبد الله بن عباس را شفيع قرار دادند . على ( ع ) شفاعت او را پذيرفت و اجازه داد به حضورش آيند و چون آمدند خطاب به آنان فرمود : افسوس بر شما گروه قريش ! به چه جرمى با من جنگ كرديد ؟ آيا ميان شما به غير عدل حكمى كردم ؟ يا ميان شما مالى را نابرابر بخش كردم ؟ يا كسى را بر شما برگزيدم و برترى دادم ؟ يا از پيامبر ( ص ) دور بودم ؟ يا در راه اسلام كم و اندك متحمل رنج شده بودم ؟ گفتند : اى امير المؤمنين ! ما همچون برادران يوسفيم ، از ما درگذر و براى ما استغفار كن ! به يكى از ايشان نگريست و پرسيد : تو كيستى ؟ گفت : مساحق ، پسر مخرمه‌ام و معترف به گناه و مقر به لغزش ، و از گناه خويش توبه كردم . على ( ع ) فرمود : از شما در گذشتم و همه‌تان را بخشيدم و به خدا سوگند هر چند ميان شما كسى است كه اگر با كف دست خويش با من بيعت كند آن را با كفل خويش در هم مىشكند . مروان بن حكم در حالى كه به مردى ديگر تكيه داده بود پيش آمد . على ( ع ) پرسيد تو را چه مىشود آيا زخمى هستى ؟ گفت : آرى ، اى امير المؤمنين ! و مرگ خود را در همين زخم مىبينم . على ( ع ) لبخند زد و گفت : نه ، به خدا سوگند كه از اين زخم بر تو باكى نيست و به زودى اين امت از تو و فرزندانت روزى سرخ [ خون‌آلود ] خواهند ديد . مروان بيعت كرد و برگشت . سپس عبد الرحمن بن حارث بن هشام جلو آمد و چون چشم على ( ع ) به او افتاد ، فرمود : به خدا سوگند اگر چه تو و خانواده‌ات اهل صلح بوده‌ايد و هر چند توانگريد ، [ در عين حال ] از شما هم در مىگذرم و بر من بسيار سنگين آمد كه شما را همراه اين قوم ديدم و دوست مىداشتم اين اتفاق بر شما واقع نمىشد . عبد الرحمن گفت : و كار چنان شد كه نمىبايست شود ، و بيعت كرد و برگشت . فرستادن عايشه به مدينه چون امير المؤمنين ( ع ) تصميم گرفت به كوفه برود ، به عايشه پيام فرستاد و