الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

222

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

اى محمد دست از ما بدار و به سالار خود بگو از من نگهدارى كند . و هودج او از تير زيادى كه به آن خورده بود چون خارپشت مىنمود . محمد بن ابى بكر مىگويد به حضور امير المؤمنين برگشتم و از گفتگوى خود با عايشه و آنچه گذشته بود آگاهش كردم . فرمود : به هر حال او زن است و فكر و انديشهء زنان ضعيف است . خودت عهده‌دار كارهاى او باش و او را فعلا به خانهء عبد الله بن خلف ببر تا دربارهء كارش بنگريم . من او را آنجا بردم و در همان حال زبانش يك لحظه از دشنام دادن به من و على ( ع ) و آمرزشخواهى و رحمت بر كشتگان سپاه خودش آرام نمىگرفت . همچنين واقدى از هشام بن سعد ، از عباس بن عبد الله بن معبد ، از معاذ بن - عبد الله تميمى نقل مىكند كه مىگفته است : هنگامى كه با عايشه به بصره آمديم و همان جا مقيم شديم و مردم را براى قيام و يارى دادن خود دعوت كرديم ، برخى از مردم دعوت ما را پذيرفتند و برخى هم نپذيرفتند و ما بر شرايط خود بوديم كه - مىگفتيم نبايد هرگز با على ( ع ) جنگ كنيم . تا آنكه گفته شد على ( ع ) به بصره رسيده است و من نفهميدم چگونه شد كه ناگهان جنگ در گرفت . نخست نوجوانان و كودكان آن را برافروختند و بردگان آن را دامن زدند و ناگاه ديدم شتر [ عايشه ] هم به حركت در آمد و همهء لشكريان ما روى به جنگ آوردند . ناچار لشكر على هم به جنبش در آمد ولى لشكريان ما پيشدستى كردند و نخست تير انداختند و فرياد برآوردند و هياهوى بسيار كردند و خود شنيدم كه عايشه مىگفت : اين آغاز سستى است . و على ( ع ) و يارانش پايدار ايستاده بودند . آنگاه على ( ع ) ياران خود را مرتب كرد و رايات را در جاى خود قرار داد و رايت بزرگ را كه رايتى سپيد و پهناى آن به اندازهء طول يك نيزه بود به پسرش محمد داد و ميمنه و ميسره و قلب لشكرش ، همگى حمله آوردند و شنيدم كه على مىگفت : اى محمد ! پرچم را پيش ببر و ميان قلب سپاه باش و اگر بر تو پيشى گرفتند و حمله كردند ، ياران ديگر از پشت سر به تو خواهند پيوست . سپس شنيدم على ( ع ) به محمد مىگويد همهء يارانت جلو افتادند و پيش روى تو هستند ، تو هم پيشروى كن ، جلو برو ، جلو . و على ( ع ) در حالى كه رايت ميان شانه‌هايش بود و شمشير برهنه در دست داشت پيشروى مىكرد ، ضربتى به مردى زد كه استخوان زند دستش آشكار شد و على ( ع ) خود را كنار شتر رساند و مردم ما از هر سو كنار شتر جمع شده و او را احاطه كردند و گروهى هم خود را زير بندهاى شكم شتر و طنابهاى هودج انداخته بودند و به خدا سوگند خودم شنيدم كه