الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

212

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

ركاب پيامبر جنگ مىكردم و بيشتر با سر برهنه و بدون زره بودم ؛ گاهى هم زره مىپوشيدم . و به همان حال نزديك طلحه و زبير رفت و با آن دو مذاكره كرد و چون برگشت ، گفت : اين قوم جز جنگ چيز ديگرى را نمىپذيرند ؛ اكنون با آنان جنگ كنيد كه ستم و سرپيچى كردند و در اين هنگام آن زره خويش را كه پشت نداشت خواست و پس از رحلت پيامبر ( ص ) تا آن روز آن را نپوشيده بود . پشت و سر شانه‌هايش از زره خالى بود . گويد : امير المؤمنين ( ع ) بند كفشى در دست داشت ، ابن عباس پرسيد : اى امير المؤمنين ! اين بند كفش را براى چه مىخواهى ؟ گفت : براى اينكه دو قسمت باز زره را به يكديگر وصل كنم . ابن عباس گفت : اى امير المؤمنين ! آيا در روزى مثل امروز چنين زرهى مىپوشى ؟ فرمود : منظورت چيست ؟ گفت : بر شما مىترسم . فرمود : اى ابن عباس ! بيم نداشته باش كه از پشت سر مورد حمله قرار گيرم كه من هرگز در هيچ جنگى پشت به دشمن نكرده‌ام . آنگاه به ابن عباس فرمود : اينك تو زره بپوش و او زرهى سعدى پوشيد . امير المؤمنين به سوى ميمنهء سپاه خود رفت و فرمان داد به ميسرهء دشمن حمله برند و به ميسره هم گفت به ميمنهء آنان حمله برند و آهسته به پشت من زد و فرمود پسركم ! پيش برو ، و من رايت را پيش بردم و همچنان پيشروى مىكردم تا شكست خوردند و از هر سو روى به گريز نهادند . همچنين واقدى از هشام بن سعد ، از قول پيرمردى از مردم بصره نقل مىكند كه مىگفته است : چون على بن ابى طالب صفهاى خود را مرتب ساخت ، برابر آنان ايستاد و مدتى همچنان ايستاده بود و مردم منتظر فرمانش بودند . اين انتظار چندان طول كشيد كه با صداى بلند گفتند ، تا كى بايد صبر كرد ؟ امير المؤمنين ( ع ) دست بر هم زد و فرمود : اى بندگان خدا ! شتاب مكنيد كه من ديدم پيامبر ( ص ) دوست مىداشت هنگامى كه نسيم وزيدن مىگيرد حمله كند و همچنان درنگ كرد تا نيمروز شد و دو ركعت نماز گزارد . سپس فرمود پسرم محمد را فرا خوانيد . او را صدا كردند و آمد - محمد در آن هنگام نوزده‌ساله بود - و مقابل پدر ايستاد . على ( ع ) رايت را خواست و دستور داد آن را بر چوبه‌اش نصب كردند و برافراشتند . و پس از آنكه حمد و ستايش خدا را بجا آورد ، فرمود : همانا كه اين پرچم هيچ‌گاه به شكست برنگشته و هرگز برنخواهد گشت و من امروز آن را به كسى كه شايستهء آن است مىسپارم . و آن را به پسرش محمد داد و گفت پسركم پيش برو . و چون آن قوم ديدند