الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

206

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

همچنان كه در افكار خود بودم ، ناگاه ديدم امير المؤمنين ( ع ) با دست خود به شانه‌ام زد و رايت را از دست من گرفت و بانگ برداشت كه : « اى يارى داده شده بميران » ! « 1 » به خدا سوگند همين كه اين شعار شنيده شد ، ديدم آنان سست شدند و لرزه بر اندامهايشان افتاد و به يكديگر پيوستند و پناه بردند تا عايشه بتواند جايگاه هر يك از ايشان را ببيند . در اين هنگام عمار و مالك اشتر با شمشيرهاى كشيده به آن قوم حمله بردند و امير المؤمنين ( ع ) فرياد كشيد : اى محمد بن ابى بكر ! اگر عايشه بر زمين افتاد ، او را بپوشان و كارهايش را بر عهده بگير . چون قوم اين سخن را شنيدند ، سست و مضطرب شدند . امير المؤمنين همچنان در جاى خود ايستاده بود . آن قوم پس از آن سستى و اضطراب بار ديگر به خود آمدند و جان گرفتند و به ميدان آمدند و هماورد طلبيدند ، مردى از بنى عدى در حالى كه شمشير در دست داشت جلو شتر آمد و ايستاد و هماورد خواست و اين رجز را مىخواند . « بر شما شمشير مىزنم و على را نمىبينم كه شمشير درخشان مشرفى خود را چون عمامه بر سرش فرو آورم . و قبيلهء خودم [ عدى ] را از او آسوده سازم . » مردى از ياران امير المؤمنين على ( ع ) كه نامش اميه عبدى بود به نبرد او رفت و اين رجز را مىخواند : « اين على است كه راهش هدايت است ، رشد و سعادت در اوست و پرهيزگارى راهنماى اوست و هر كس كه از حق پيروى كند ، دوست اوست . » آن دو به يكديگر شمشير زدند . ضربهء آن مرد عدوى خطا كرد و اميه عبدى ضربتى به او زد و او را كشت . مردى ديگر كه نامش عاصم بن مره و كنيه‌اش ابو الحرباء و از ياران عايشه بود بر جاى او ايستاد و اين رجز را خواند : « من ابو الحربا و نامم عاصم است و مادر ما مادرى است كه محرمهاى بسيار دارد . » مردى از ياران امير المؤمنين به نبرد او رفت و چنين شعار مىداد : « بر خود باش كه من پيرو على هستم و مدتهاست [ پيروى از ] مادر شما را رها كرده‌ام ، او نسبت به قرآن و پيامبر ( ص ) سرپيچى كرد و مرتكب كارهاى شگفت شد . » و ضربتى بر او زد و او را از پاى درآورد و كشت . مردى ديگر از « اصحاب

--> ( 1 ) « يا منصور امت » شعارى است كه پيامبر ( ص ) در بسيارى از جنگهاى خود مىگفته‌اند . رجوع كنيد به ابن اثير ، النهايه ؛ ج 4 ، ص 371 . م