الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

203

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

از من برگرداند و به ياران خود ندا داد : با اين قوم جنگ كنيد كه از عهدهء احتجاج با پسر ابى طالب بر نمىآييد . گفتم : اى ابو محمد ! آيا پسر ابو طالب را با شمشير مىترسانى ؟ به خدا سوگند كه شمشير ، تو را زودتر فرو خواهد گرفت . گفت : به هر صورت ميان ما و شما شمشير خواهد بود . ابن عباس مىگويد از پيش آن دو نزد عايشه رفتم . او سوار بر هودج بود كه اطراف آن سپرهايى نصب كرده و بر شترش - كه نامش عسكر بود - بار كرده بودند . كعب بن سور قاضى هم لگام شتر را در دست داشت و افراد قبيله‌هاى ازد و ضبه او را احاطه كرده بودند . همين كه عايشه مرا ديد ، گفت : اى ابن عباس ! چه چيز تو را اينجا آورده است ؟ به خدا سوگند هيچ سخنى از تو گوش نمىدهم . پيش سالار خود برگرد و بگو ميان ما و شما شمشير خواهد بود . و كسانى كه اطراف عايشه بودند فرياد كشيدند كه اى ابن عباس ! پيش از آنكه خونت ريخته شود برگرد . من نزد امير المؤمنين برگشتم و موضوع را به اطلاع او رساندم و گفتم : منتظر چيستى ؟ به خدا سوگند اين قوم چيزى جز شمشير به تو نخواهند داد ، پيش از آنكه آنان حمله كنند تو حمله كن . على ( ع ) فرمود : براى پيروزى بر آنان به خداوند متعال مستظهريم . ابن عباس مىگويد به خدا سوگند هنوز از جايم حركت نكرده بودم كه تيراندازان دشمن شروع به تيرباران ما كردند و تيرها از هر سو چون ملخ در آسمان پراكنده شد و در جولان آمد . گفتم : اى امير المؤمنين ! چه مىانديشى ، تا چه هنگام اين قوم هر كار كه مىخواهند انجام دهند ؟ فرمان بده تا آنان را كنار بزنيم . فرمود : تا يك بار ديگر حجت بر ايشان تمام كنم و گفت : چه كسى اين قرآن را از من مىگيرد و بر آنان عرضه مىدارد و ايشان را به احكام قرآن فرا مىخواند ؟ و بايد بداند كه كشته خواهد شد ولى من در پيشگاه خداوند براى او ضامن بهشت خواهم بود . هيچ كس برنخاست مگر نوجوانى بنام مسلم از قبيلهء عبد القيس كه قبايى سپيد بر تن داشت و گويى هم اكنون او را مىبينم . او گفت : اى امير مؤمنان ! من اين كار را انجام مىدهم و قرآن را بر آنان عرضه مىكنم و جان خويش را در راه خداوند و به حساب او تقديم مىدارم . امير المؤمنين ( ع ) با مهربانى و دلسوزى روى از او برگرداند و سخن خويش را دوباره تكرار كرد . بازهم كسى جز مسلم برنخاست . على ( ع ) براى بار سوم چنان گفت . بازهم هيچ كس جز همان جوانمرد برنخاست . امير المؤمنين قرآن را به او داد و گفت : برو ، بر ايشان عرضه كن و آنان را به آنچه در آن است فرا خوان !