الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

204

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

آن نوجوان آمد و برابر صف دشمنان ايستاد و قرآن را گشود و گفت : اين كتاب خداوند است . امير المؤمنين شما را به آنچه در آن است دعوت مىكند . عايشه گفت : او را با نيزه‌ها دريابيد كه خدايش زشت بداراد ، و از هر سو با نيزه بر او حمله بردند و او را كشتند . مادر آن جوان كه آنجا بود فرياد كشيد و خود را روى جسد او انداخت و شروع به كشيدن آن كرد . گروهى از لشكر امير المؤمنين هم به او پيوستند و به مادرش كمك كردند تا جسد را آورد و مقابل على ( ع ) نهاد و در حالى كه مىگريست اين شعر را مىخواند . « پروردگارا ! مسلم آنان را فرا خواند و كتاب خدا را بر آنان تلاوت كرد و قرآن ايشان را نترساند و آنان در حالى كه مادرشان [ عايشه ] ايستاده بود و آنان را مىنگريست از خونش نيزه‌هاى خود را رنگين ساختند و مادرشان آنان را به جنگ فرمان مىداد و از آن بازنمىداشت . » « 1 » و چون امير المؤمنين ( ع ) ديد كه آن قوم اين چنين ستيزه مىكنند و ريختن خون حرام را حلال مىشمرند ، دستهايش را به سوى آسمان افراشت و عرضه داشت : پروردگارا ! چشمها سوى تو كشيده مىشود و دستها به پيشگاه تو گشوده مىشود و دلها به سوى تو كشش پيدا مىكند ؛ با اعمال به تو تقرب جسته مىشود « پروردگارا در آنچه ميان ما و قوم ماست ما را به حق پيروزى عنايت كن و تو بهترين پيروزىدهندگانى . » « 2 » سپس على ( ع ) پسر خويش محمد بن حنفيه را فرا خواند و رايت را كه رايت رسول خدا ( ص ) بود به او سپرد و فرمود : پسركم ! اين رايتى است كه هيچ‌گاه با شكست برنگشته و هرگز برنخواهد گشت . محمد بن حنفيه مىگويد : هنگامى كه آن را به دست گرفتم ، باد بر آن مىوزيد و چون پايدار شدم و شروع به حمل آن كردم جهت وزش باد تغيير كرد و به طرف طلحه و زبير و لشكرگاه ايشان وزيدن گرفت و همين كه خواستم با آن حركت كنم ، امير المؤمنين فرمود : پسركم ! صبر كن تا آنگاه كه من به تو فرمان حركت دهم . سپس فرمود : اى مردم هر كس را كه پشت به جنگ كند مكشيد و هيچ زخمىيى

--> ( 1 ) اين موضوع به تفصيل در تاريخ طبرى ، ترجمهء ابو القاسم پاينده ؛ ص 2439 - 2438 و مروج الذهب ؛ ج 4 ، ص 314 و بحار الانوار ؛ ج 32 ، ص 174 ، آمده است . م ( 2 ) بخشى از آيهء 89 سورهء هفتم ( اعراف ) . م