الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
190
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
بصره رسيده بود و برگشتم و نتيجه را گزارش دادم . عرضه داشت : « پروردگارا ! تو در آنچه ميان ما و قوم ماست ، ما را فاتح گردان كه تو بهترين پيروزىدهندگانى » . « 1 » سپس على ( ع ) به من فرمود : پيش عايشه برو و به او بگو چرا از خانهء رسول خدا بيرون آمدى ؟ و او را از مخالفت كردن با حكم خداوند و عمل نكردن به عهد پيامبر ( ص ) بيم بده و به او بگو : نشايد زنان را كه در اين گونه امور دخالت كنند و به تو دستور داده نشده است كه در اين كارها دخالت كنى و راضى مشو كه از فرمان خدا گام بيرون نهى ؛ و از خانهاى كه پيامبر فرمان داده است در آن مقيم باشى بيرون آمدى و اكنون خود را به بصره رساندى و مسلمانان را كشتى و كارگزاران مرا بيرون كردى و بيت المال را گشودى و دستور دادى مسلمانان را شكنجه كنند و ريختن خون صالحان را مباح كردى . اكنون از خدا بترس و كمى رعايت كن و خودت مىدانى كه تو از همهء مردم بر عثمان سختگيرتر بودى و آنچه اتفاق افتاد نتيجهء كار تو بود . ابن عباس مىگويد : چون پيش عايشه رفتم و پيام امير المؤمنين را دادم و نامه را براى او خواندم ، گفت : اى ابن عباس ! پسر عمويت چنين مىپندارد كه سرزمينها را در اختيار دارد . نه به خدا سوگند چنين نيست . هر چه در دست اوست بيشتر از آن در دست ماست . گفتم : اى مادر جان ! امير المؤمنين داراى سابقه و فضل ممتد در اسلام است و فراوان متحمل زحمت شده است . گفت : مگر طلحه و فداكارى او را در جنگ احد فراموش كردهاى ؟ گفتم : به خدا سوگند ما هيچ كس را سراغ نداريم و نمىشناسيم كه از على بيشتر فداكارى كرده باشد . گفت : تو چنين مىپندارى و حال آنكه على را نقاط ضعف بسيارى است . گفتم : به هر حال از خداوند در مورد خون مسلمانان بترسيد . گفت : چه خونريزىيى جز اينكه على خود و همراهانش را به كشتن خواهد داد . من لبخند زدم . گفت : ابن عباس ! از چه مىخندى ؟ گفتم : به خدا سوگند همراه على گروهى هستند كه در كمال بصيرتند و جانهاى خود را در راه او فدا مىكنند . گفت : خداوند ما را بسنده و بهترين كارگزار است . ابن عباس مىگويد : امير المؤمنين على ( ع ) به من سفارش كرده بود با زبير هم ملاقات كنم و اگر بتوانم هنگامى كه پسرش عبد الله حضور نداشته باشد با او گفتگو كنم . من يكى دو بار رفتم ، عبد الله هم حضور داشت ، سكوت كردم . بار سوم كه رفتم ، عبد الله نبود . پيش زبير رفتم و او به خدمتگزار خويش گفت بر در حجره
--> ( 1 ) بخشى از آيهء 89 سورهء هفتم ( اعراف ) . م