الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
177
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
مىكنى من هم از تو اطاعت كنم و چون از فرمان خدا سرپيچى كنى ، طاعتى براى تو بر ما نخواهد بود . فرمود : آرى ، و صداى خود را كشيده و بلند كرد . دست بر دستش نهادم و بيعت كردم . آنگاه امير المؤمنين ( ع ) به محمد بن حاطب كه دور تر نشسته بود توجه كرد و فرمود : چون خواستى پيش قوم خود برگردى ، نامهها و گفتار مرا به آنان ابلاغ كن . محمد برخاست و نزديك رفت و برابر او نشست و گفت : چون من پيش قوم خود برسم ، خواهند پرسيد كه عقيدهء اين دوست تو [ يعنى حضرت امير ] نسبت به عثمان بن عفان چيست ؟ ناگاه كسانى كه اطراف على ( ع ) بودند شروع به دشنام دادن به عثمان كردند و من ديدم كه او از اين كار چنان ناراحت شد كه عرق بر پيشانيش نشست و سپس خطاب به آنان گفت . اى قوم ! بس كنيد كه براى شما اين سؤال طرح نشد و كسى از شما نپرسيد . « 1 » كليب مىگويد : هنوز از لشكرگاه على ( ع ) بيرون نيامده بودم كه مردم كوفه رسيدند . آنان مىگفتند : عجيب است كه مىبينيم برادران اهل بصرهء ما مىخواهند با ما جنگ كنند و در حالى كه با تعجب مىخنديدند ، مىگفتند : به خدا اگر روياروى شويم داد حق را خواهيم داد . و چنان بود كه مىپنداشتند كشته نمىشوند . گويد : من نامههاى على ( ع ) را با خود آوردم و پيش يكى از آن دو مرد رفتم . نامه را پذيرفت و پاسخ مثبت داد ؛ سراغ ديگرى را گرفتم كه خود را مخفى كرده بود ، نشانم دادند . اگر به او مىگفتند كليب آمده است مرا نمىپذيرفت . من پيش او رفتم و نامه را به او دادم و گفتم اين نامهء على است و به او گفتم كه من به على ( ع ) گفتهام تو سالار قوم خود هستى . او از پذيرفتن نامه خوددارى كرد و پاسخ هم نداد و گفت مرا نيازى به سرورى نيست . كليب مىگويد : به خدا سوگند ! من هنوز در بصره بودم و نزد على ( ع ) بازنگشته بودم كه آنان آمدند و سپيد چهرگانى را كه همراه على ( ع ) بودند ديدم كه فرا رسيدند . خبر دادن على ( ع ) دربارهء تعداد كسانى كه از كوفه پيش او خواهند آمد نصر بن عمرو بن سعد ، از اجلح ، از زيد بن على ( ع ) نقل مىكند كه مىگفته است : چون از مردم كوفه كه در فلاتى در حال حركت بودند خبرى به امير المؤمنين على ( ع )
--> ( 1 ) اين گفتگوى محمد بن حاطب ، در عقد الفريد ابن عبد ربه ؛ ج 4 ، ص 305 ، با افزونيهائى آمده است . م