الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

175

الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )

خواهم پيوست و او در شام بيعت كرده است . و ايشان دست از او بداشتند . زبير در حال شك و ترديد داود بن ابى هند ، از ابن عمره - آزاد كردهء زبير - نقل مىكند كه مىگفته است ، زبير در آن هنگام مىگفت : اگر پانصد يا هزار سوار مىداشتم كه هم اكنون با من حركت مىكردند ، بلافاصله به جنگ على مىرفتم و همين امشب يا فردا صبح به او مىرسيدم و پيش از آنكه نيروهاى امدادى او برسند او را مىكشتم . و چون هيچ كس حاضر نشد با او حركت كند ، خشمگين شد و گفت : به خدا سوگند اين همان فتنه‌اى است كه از آن سخن مىگفتيم . يكى ديگر از آزادكردگان او كه به ابو عمره معروف بود ، گفت : اى ابو عبد الله ! خدايت رحمت كناد ! از سويى اين وضع را فتنه مىخوانى و از سوى ديگر در آن كشت و كشتار را روا مىدانى ؟ گفت : واى بر تو ، آرام باش ! ما به آن آشناييم ولى بر آن صبر و شكيبايى نداريم . يكى دو روز پس از آن ، زبير گفت : به خدا سوگند ! هيچ كارى تاكنون پيش نيامده است مگر آنكه مىدانسته‌ام پاى خود را در آن چگونه بگذارم ، جز اين كار كه نمىفهمم آيا بايد روى به آن آورم يا پشت به آن كنم ؟ پسرش عبد الله گفت : به خدا سوگند چنين نيست ولى گاه خود را به كورى مىزنيم . هيچ چيز تو را به اين گفتار وانداشته است مگر آنكه رسيدن رايات پسر ابو طالب را احساس مىكنى و مىدانى كه مرگى سخت زير آن درفشها پنهان است . زبير گفت : دور شو ! واى بر تو كه اطلاعى از امور ندارى . حارث بن فضل از ابو عبد الله اغر نقل مىكند كه مىگفته است ، زبير بن عوام در آن روز به عبد الله پسر خود چنين گفت : تو را چه مىشود كه ما را به حال خود نمىگذارى ؟ اين تو بودى كه ميان ما جدايى افكندى و ما را به اين فتنه گرفتار كردى و ما مجبور به پيمودن اين مسير شده‌ايم . من در فكر آن نبودم كه متولى كارى شوم و حكومت كنم . به خدا سوگند ! هيچ كس چون عمر بن خطاب نمىتواند ميان اين مردم حكومت كند و اگر ما بخواهيم به روش عثمان حكومت كنيم كشته مىشويم . پس مرا با اين راه و در افكندن مردم به يكديگر چه كار ؟ عبد الله گفت : آيا تو اجازه مىدهى كه على بر كار چيره شود ؟ و خودت مىدانى كه او در نظر عمر هم بهترين