الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
168
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
عايشه گفت : پس تو از طرف خودت نيز همان خبرى را كه او ابلاغ كرده است ، ابلاغ مىكنى ؟ برخيز و از پيش من بيرون شو و برگرد . عمران و ابو الاسود از پيش عايشه بيرون آمدند و پيش طلحه رفتند و به او گفتند : اى ابو محمد ! آيا تو مردم را براى جنگ با پسر عموى رسول خدا - كه فضايل او چنين و چنان است - جمع مىكنى ؟ و شروع به بر شمردن مناقب و فضايل و حقوق على ( ع ) كردند . طلحه شروع به ناسزا گفتن و دشنام دادن به على ( ع ) كرد و گفت : هيچ كس به بدى او نيست و به خدا سوگند به زودى امور ديگرى را خواهد دانست . آن دو از خانهء طلحه بيرون آمدند و با يكديگر مىگفتند : اين مرد مدنى خشمگين است ؛ سپس به خانهء زبير رفتند و با او هم همان گونه سخن گفتند . او هم به على ( ع ) ناسزا گفت و دشنام داد و به گروهى كه پيش او بودند ، گفت : صبح ايشان را فروگيريد پيش از آنكه عصر آنان شما را فروگيرند . عمران و ابو الاسود از پيش زبير بيرون آمدند و نزد عثمان بن حنيف برگشتند و موضوع را به او گفتند و او به مردم اجازهء شروع جنگ را داد و اعلام جنگ كرد . « 1 » شادى حفصه چون به عايشه خبر رسيد كه امير المؤمنين ( ع ) در ذو قار فرود آمده است ، به حفصه ، « 2 » دختر عمر چنين نوشت : اما بعد ، اكنون ما در بصره فرود آمدهايم و على در ذو قار است و گردنش چنان شكسته شده است كه گويى تخم مرغى را به كوه صفا كوبيده باشند و چون شتر سرخ - موى محاصره شده است كه اگر قدمى پيش گذارد دشنه به گلويش فرو مىبرند و اگر قدمى به عقب رود از پشت پاهايش را قطع مىكنند . چون اين نامه به حفصه رسيد ، شاد شد و كودكان خاندان تيم و عدى را دعوت
--> ( 1 ) براى اطلاع بيشتر ، رجوع كنيد به ابن اثير ، كامل التواريخ ؛ ج 3 ، ص 82 و تاريخ طبرى ، ترجمهء ابو القاسم پاينده ؛ ص 2370 . م ( 2 ) حفصه - دختر عمر - همسر پيامبر ( ص ) مىخواست از مكه با عايشه همراه شود ، برادرش عبد الله بن عمر از اين كار او جلوگيرى كرد ، حفصه در شعبان سال 45 ه ق در مدينه درگذشت ، رجوع كنيد به نويرى ، نهاية الارب ، ترجمهء دكتر محمود مهدوى دامغانى ؛ ج 5 ، ص 117 . م