الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
141
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
اميدواريم خداوند به دست شما شكافى را كه ميان اين امت افتاده است اصلاح نمايد ، من به آن دو پيام فرستادم كه به خدا سوگند نه من به اين كار مأمور شدهام و نه عايشه ، بلكه خداوند متعال به ما فرمان داده است در خانههاى خود آرام بگيريم و هرگز براى جنگ و كشت و كشتار بيرون نرويم . با توجه به اينكه اولياى خون عثمان كسانى غير از مايند ؛ و به خدا سوگند ، نه براى ما جايز است كه از خون او درگذريم و عفو كنيم و نه براى ما جايز است كه مطالبه به قصاص كنيم و اين موضوع فقط در اختيار فرزندان عثمان است . وانگهى ، مىگوييد با امير المؤمنين على بن ابى طالب كه رنج و زحمت بسيار كشيده و سزاوارترين مردم به حكومت است ، جنگ كنيم ؟ به خدا سوگند كه شما نسبت به پيامبر ( ص ) انصاف ندادهايد كه مىخواهيد همسران او را به عراق ببريد و همسران خود را در خانههايتان نگهداريد . ام سلمه ( رض ) پس از اين گفتگو به عايشه هم پيام فرستاد و او را بشدت از همراهى و پيروى طلحه و زبير منع كرد و از خروج براى جنگ با امير المؤمنين على ( ع ) نهى كرد و نكاتى را تذكر داد و يادآور شد كه عايشه خود مىدانست و از جمله به او پيام داد تو را به خدا سوگند مىدهم مگر نمىدانى كه پيامبر ( ص ) به تو فرمودند ، از خدا بترس و بر حذر باش كه مبادا سگهاى منطقه حوأب « 1 » بر تو پارس كنند . اين پيام ، عايشه را اندكى سست كرد ولى دوباره براى حركت به تصميم خود برگشت . « 2 » رايزنى پيمانگسلان با يكديگر چون قوم تصميم قطعى براى حركت به بصره گرفتند و آمادگى آنان براى اين كار آشكار شد ، طلحه و زبير و عايشه و خويشاوندان نزديك و ويژگان ايشان جمع شدند
--> ( 1 ) حوأب : در لغت به معنى وادى فراخ و گسترده و نام آبى در راه بصره است . براى اطلاع بيشتر ، رجوع كنيد به ياقوت حموى ، معجم البلدان ؛ ج 3 ، ص 357 . م ( 2 ) در تذكرة الخواص ابن جوزى ؛ ص 65 ، آمده است كه چون عايشه نصيحت ام سلمه را نپذيرفت ، ام سلمه اين دو بيعت را خواند : « پند دادم ولى پندپذير نيست و اگر مىپذيرفت سرزنشكنندگان او را سرزنش نمىكردند . گويى جنگ بارهاى او را فراهم آورده و براى او چيزى جز حركت ممكن نيست » . و در المحاسن و المساوى بيهقى ؛ ج 1 ، ص 231 ، آمده است كه ام سلمه سوگند خورد ديگر تا آخر عمر خويش با عايشه سخن نگويد و پس از آن روزى عايشه به خانهء ام سلمه آمد . . . ام سلمه گفت . . . اى ديوار مگر به تو نگفته بودم ، مگر تو را منع نكرده بودم .