الشيخ المفيد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
116
الجمل ( نبرد جمل ) ( فارسى )
آگاه مىكردم و دروغ هم نمىگفتم . مروان از نائله روى برگرداند و باز به عثمان گفت : سخن بگويم يا سكوت كنم ؟ عثمان گفت : سخن بگو . مروان گفت : پدر و مادرم فداى تو باد ! دوست مىداشتم اين سخنان را وقتى گفته بودى كه محفوظ و محترم مىبودى و در آن صورت من نخستين كسى بودم كه به آن راضى مىشدم و براى انجام آن يارى مىدادم ولى تو اين سخنان را هنگامى گفتى كه كار به تنگنا رسيده و سيلاب از خروش فرو مانده و از اين نشانهء خوارى و زبونى پيداست و به خدا سوگند پايدارى بر خطايى كه از آن استغفار توان كرد ، بهتر از توبهاى است كه در آن بيم داشته باشى و مناسب بود توبه مىكردى ولى اقرار به گناه نمىكردى و حال آنكه اكنون انبوه مردم چون كوهها بردرند . عثمان گفت : برو با ايشان سخن بگو كه من از آنان شرم مىدارم . مروان رفت و در خانه را گشود و به مردم كه از سر و دوش يكديگر بالا مىرفتند ، گفت : اى مردم ! چه قصدى داريد كه جمع شدهايد ؟ گويى براى تاراج آمدهايد ؟ چهرههايتان زشت باد ! هركدامتان گوش رفيق خود را بگيرد و برود ، مگر كسانى كه آنان را بخواهند . آمدهايد و مىخواهيد پادشاهى ما را از دست ما بيرون بكشيد ؟ از پيش ما برويد . به خدا سوگند ! اگر آهنگ ما كنيد ، چنان آهنگ شما مىكنيم كه خرسند نخواهيد شد و نتيجهء كار خويش را نيكو نخواهيد شمرد . به خانههاى خويش برگرديد كه به خدا سوگند حكومت خود را از دست نمىدهيم . مردم بازگشتند و گروهى از ايشان به حضور على ( ع ) رفتند و گفتند مروان آمد و چنين و چنان گفت و موضوع را براى على ( ع ) بازگو كردند . على ( ع ) خشمگين برخاست و پيش عثمان رفت و گفت : گويا تو از مروان راضى شدهاى و او از تو خشنود نمىشود مگر به گمراهى تو در دينت و فريفتن تو از عقلت و اينكه تو را همچون شتر در پى خود بكشد . به خدا سوگند [ او ] نه در مورد دين خود بينا و خردمند است و نه دربارهء خودش ، و به خدا سوگند مىبينم كه تو را به ورطهاى خواهد كشيد كه نمىتواند از آن بيرون آورد و من از اين پس هرگز براى گفتگو پيش تو نخواهم آمد . به خدا سوگند شرف خود را بردهاى و اختيارت از دست تو بيرون رفته است . و سپس برگشت . « 1 »
--> ( 1 ) در تاريخ طبرى ؛ ج 5 ، ص 111 و 112 و ترجمهء آن ؛ ص 2245 و كامل التواريخ ، ابن اثير ؛ ج 3 ، ص 65 ، آمده است .