أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
80
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
از آنكه جزوى مدرك به حس جسم شود * چگونه داند او را و حسّ در فقدان ببايد دانستن كه چون علاقت بدنى از نفس بريده و منقطع شود و « 1 » و او مستقل شود « 2 » به ذات خويش و به خويشتن باز افتد « 3 » ، و قال « 4 » را خرابى افتد « 5 » و نفس باقى ماند به ذات و شناختن خود و علم خود ، در اين حال آگاهى وى از نفوس ديگر و معرفت وى مر انسان را به كلّى و علم به سبب . چنان كه مثلا داند و شناسد نوع مفارقت نفوس بشرى را كه ايشان نيستند . و يك نوع از مفارقاتاند و او از نوع ايشان است . و امّا جزويات نفس را مثلا چون نفس زيد و عمرو خويش و بيگانه را يكان يكان بشناسد و از احوال ايشان او را چيزى نبود ، ازيرا كه آلت شناختن جزويات حواس است و ديگر قواى بدنى و اين هر دو باطل شده باشند . و همچنين از احوال خود و ذات خود و هستى خود را شناسد و عالمى خود را ، و آنچه از مقولات چيزى حاصل كرده است و از معانى به دست آورده است اين قدر شناسد و بس . و امّا از احوال قالب خود و از گذشتههاى محسوسات و حواس و احوال جسمانى و احوال خود كه فايت « 6 » شده باشد هيچ چيز نشناسد « 7 » ، ازيرا كه او را در اين وقت تخيّل « 8 » محسوسات نبود ، ازيرا كه قوّت خيالى نبود و همچنين از صورت و متخيّلات هيچ چيز او را در حفظ نبود ، ازيرا كه قوّت حافظه نبود ، بلك معلومات وى همه معقول بود و معنوى ، نه محسوس و صورى . پس او نداند كه وقتى جاهلى بوده است و اكنون عالم است ، بلك خود را عالم شناسد . چنان كه باشد در آن حال داند كه او عالم است و واجب الوجود را شناسد و داند كه همى كه شناسد و لوازم او را و آن خود را نيز به طريق كلّى علم به اسباب دريابد ، چنان كه مرد منجّم چون اسباب كسوف به كلّى بشناسد ، در تحت علم وى كسوفات جزوى به طريق كلّى شناخته باشد . و امّا آنكه علم و معرفت وى كلّى باشد او را در آن چه لذّت باشد . ببايد دانستن كه علم و معرفت مر نفس را كمال است و همهء كمالها لذيذ و خوش باشد و
--> ( 1 ) . در اصل : بريده و منقطع شود و بريده گردد و . ( 2 ) . در اصل : شد . ( 3 ) . در اصل : افتاد . ( 4 ) . چنين است در اصل شايد حال باشد . ( 5 ) . در اصل : افتاد . ( 6 ) . فايت ، يعنى از بين رفته و فوت شده . در قرائت نسخه « غالب » خوانده شده ( - د ) . ( 7 ) . اصل نسناسد ، و در نسخهء دوم نشناسد ، كه در قرائت « نستاند » خوانده شده بود ( - د ) . ( 8 ) . در نسخهء اول بخيل ، بدون نقطهء ب ، و در نسخهء دوم مشخصا بخيل به معنى ممسك ، شايد هم تخيّل ؟ ( - د ) .