أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

60

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

كيفيّات عنصرى در ايشان چيزى هست ، لكن با آنك چنين است ما آفتاب را همىبينم و همىيابيم كه هر چند به سمت سر ما نزديكتر همىآيد ، گرماى روزگار زيادت همىشود . و چون آفتاب به سمت سر راست باشد ، چنان كه سهم مخروط ، شعاعى كه از جرم آفتاب بيرون آيد ، هر گاه كه چنان بود كه يك سر اين سهم مركز آفتاب بود و ديگر سر سهم كه مسقط حجر از وى خيزد بر سر ما باشد ، در اين حال غالب گرما باشد . پس ما چه گوييم كه اين گرما به ما از چه همىآيد . و مردمان را در اين سه رأى است ، دو باطل است و يكى محقّق « 1 » . اوّل رأى حرّانيان « 2 » و صائبان است و ايشان چنين گويند كه شعاع آفتاب و آن ديگر ستارگان چون بر اثير « 3 » بگذرند « 4 » ، آتش را از آنجا حمل كنند و به ما آرند و اين رأى باطل است . از جهت آنكه شعاع آفتاب و ستارگان اجزايى نيستند كه از ايشان منفصل شوند و سوى ما آيند ، و نه چيزى جسمانىاند كه چيزى را حمل كنند و از جايى به جايى « 5 » برند ، بلكه شعاعات آفتاب و كواكب ، آنچه ما همى در مىيابيم ، همه كيفيّت‌اند كه اينجا حاصل شوند از مقابلهء ايشان . پس اين رأى بدين سبب فاسد است . و رأى دوّم رأى بعضى از متأخّران است و به حق نزديكتر است و آن چنان است كه گويند . آتش جرمى است زود حركت و زود انبساط و زود پراكندن به سبب لطافت جوهرى . پس چون شعاع آفتاب و ستارگان را با وى ملاقات افتد ، به اندك ملاقاتى از ايشان آتش بر خويشتن منبسط و منتفش شود به سبب تحليل رفت اجزاى جوهرى . پس بدين سبب آن هوا كه مماس آتش [ او ] ملاصق وى بود ، گرم شود و همچنين به تدريج همىآيد تا آن گاه كه گرما بدين هوا رسد كه ما در وييم « 6 » . و در اين رأى هم خلل است از جهت آنكه شعاعات آفتاب و ستارگان چيزى نيستند كه ايشان را به اجسام ملاقات و اتصال بود . چون ملاقات و اتصال شود . آتش چون پيوندد بلكه ايشان در نفس خويش كيفيّتىاند كه حادث شوند به سبب مقابلهء جسم مضىء مر مستضىء « 7 » را . پس رأى درست تر آن است كه اين شعاعات و اضواء كواكب كه اينجا حادث شوند

--> ( 1 ) . اصل : در هر دو نسخه تحقيق كه نادرست است . محقق يعنى امر تحقيق شده و ثابت گشته . ( 2 ) . اصل : خراسان . ( 3 ) . اثير كرهء آتش كه بالاى كرهء هواست . ( 4 ) . در اصل : بگذرد . ( 5 ) . ت 1 و 2 : جاى به جاى . ( 6 ) . در اصل : ما در وىايم . ( 7 ) . در اصل : مستقضى كه صحيح نبود . مستضىء به معنى روشنايى طلب‌كننده .