أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

61

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

همه « 1 » خود گرم حادث شوند نه آن ضوء كه در ستاره و آفتاب است ، بل آن كيفيّت كه اينجا حادث شود « 2 » كه او را ضوء همىخوانيم و به حسّ او را در مىيابيم تولّد و حدوث وى خود با گرمى است . حق اين است . از انطباق بروج و معدّل ايّام * زمين چگونه پذيرد خرابى و عمران ؟ و زين تشكّل « 3 » و از انتقال اوج و حضيض * وز اجتماع كواكب چرا فتد طوفان ؟ مقدار ميل فلك بروج به نزديك اهل هند و بابليان و قدماى اهل پارس له درجه است و به نزديك بطلميوس و ابرخس « 4 » كتح آ است و به نزديك اهل زيج مامونى كتح له است و به نزديك ابو محمود « 5 » خجندى كتح له لب است . پس از اين تناقض چنان به وهم همىافتد و واجب همىكند كه فلك بروج را با فلك معدل النهار انطباق خواهد بودن و همچنان انفتاح افتد ، و چون چنين باشد و اين انطباق تمام گردد ، دور آفتاب پيوسته دولابى گردد و بر آن يك موضع كه مدار سر حمل و ميزان است و از بروج هيچ چيز در جانب شمال نباشد و آفتاب را بر اهل اين مساكن مسامتت نيفتد ، چون آفتاب در اين نيايد حرث و نسل را پرورش و نشو نبود و حيوان را حرث و نسل [ و ] معاش نبود و عمارت . . . « 6 » و نظام نبود . چون آن انطباق بيشتر بود عمارت مساكن جنوبى و شمالى بجمله منقطع گردد . و اگر چيزى بماند ، به سبب قرب وى به خط استوا ، سخت اندك باشد ، تا آنگاه كه فلك بروج را از معدل النّهار انفتاح افتد و قدرى از [ آن ] ميل پيدا آيد و تزايد كردن گيرد . و روزگار دراز بايد تا يك بار ميل فلك بروج چندانى شود كه آفتاب را به سبب وى بر سمت رءوس اهل مساكن شمالى يا جنوبى دوران افتد . و در اين ميانه در اين همه روزگار دراز در اين هر دو جانب و گاه از آن جانب . و همچنين چون اوج و حضيض آفتاب را از ربعى از فلك به ربعى ديگر انتقال افتد ، همچنين چون كواكب را در يك برج اجتماع افتد ، به جمله در هر برجى كه باشد ، از هوايى و مائى و ارضى و نارى ، بر طبع آن برج يكى از عناصر را غلبه افتد . و غلبهء عناصر چون به افراط باشد طوفان بود و از جهت طوفان خرابى

--> ( 1 ) . در اصل : همى . ( 2 ) . در اصل : شوند . ( 3 ) . در اصل : مشكل . ( 4 ) . منظور پروكلس است . ( 5 ) . در اصل : ابو محمد . ( 6 ) . ناخوانا در هر دو نسخه .