أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
53
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
نفسانى كه خوش آيد مر بيننده را تا بدان سبب تأثير كند نقصان اندر آن كه از وى تعجب داشته باشد . و اصل سحر هم از باب تأثير نفس [ و ] وهم و قوّت وى است اندر فعل كردن اندر غير ، همچنانكه پيش از اين ياد كرديم كه نفس را و وهم را تأثير است اندر مزاج و طبيعت و اندر غير نيز فعل كند . به آن طريق كه پيش از اين ياد كرديم . پس چون نفس يكى را قوت « 1 » باشد و آن گاه آن كس شرير بود ، افعال بد به كار دارد ، آن فعل وى سحر بود . و باز طلسم از محل تأثير قواى اجسام سماوى باشد اندر ارضيّات ، چه اجسام ارضى « 2 » و چه نفوس ادنى . و اصل وى چون به تحقيق نگاه كنى تأثير كواكب است و از جمله احكام نجوم است ، لكن به اين طريق كه اصحاب احكام دارند واجب نيست كه آن را به دست توان آوردن ، لكن رواست كه به اتفاق به آن باز خورده آيد . و در جمله هر كجا چيزى از وى پيدا آيد و درست شود ، به مشاهدهء علّت تأثير كواكب باشد و اصحاب احكام را در اين معنى دعويهاى بسيار است و بعضى از وى به تواتر اخبار به محل مقبول نزديك همىنمايد . بطلميوس در كتاب ثمرة الفلك در اصل اين علم نكتهاى ، آورده است و گفته است كه صورى « 3 » كه در اين عالم سفلىاند همه مطيعاند به طبع مر صورى « 4 » را كه در عالم علوى است . مثلا عقارب مر صورت برج عقرب را و حيات مر صورت شعاع را ، و هم بر اين مثال باقى صورت سفلى مر علوى را . و مفسران اين كتاب وى از اصحاب احكام در تفسير اين كلمه اشاره كردهاند و گفتهاند كه اگر كسى اختيارى كند ، چنان كه در وى چند شكل از اشكال عقربى نگاه دارد ، آن گاه در آن وقت انگشترين را مهر كند و به صورت عقرب هم در آن وقت يك دو سه چيز كه در وى فعل پازهرى بود چون گل مختوم و مصطكى ، اينها را به هم بسر كند و از اين قرصها خرد كند ، و به آن انگشترى آن را مهر كند . هم در وقت اختيار طالع عقرب و چند چيز ديگر ، از معنى عقربى نگاه داشته آيد ، اين قرصها كژدم « 5 » گزيده را سود دارد . و اين بعيد نيست از امكان وجود از خاصه و چون ما دانستهايم كه اصل حوادث از اين جاست ، چه علل و چه علاج . و امّا نيز نجات ، اصل وى از خواصّ اجسام عنصرى است چون جذب مغناطيس مر آيينه « 6 » را و شكستن سرب مر الماس را ، و مضرت زمرّد مر ديدهء مار را و آنچه مانندهء اين
--> ( 1 ) . در اصل : از قوت . ( 2 ) . در اصل : عرضى . ( 3 ) . در اصل : صورتى . ( 4 ) . در اصل : صورتى . ( 5 ) . در اصل ن 1 : شد / ن 2 : كرديم . ( 6 ) . در اصل : آيين .