أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
48
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
ازيرا كه نفس را اين دو گونه تصرّف است ، يكى اقبال بر سوى بدن و احوال وى و ادراك محسوسات و متخيلات و موهومات از جهت و ديگر بار فعل ذاتى خود چون تصور و ادراك آن و به هر يكى از اين دو چون مشغول شود و بر وى اقبال كند ، از آن ديگر باز ماند ، و اگر بر اين سؤال زياده كند و گويد چرا ؟ [ گوييم ] چون علّت دماغى بود چون سر سام ، هيچ چيز را از معقولات تصوّر و ادراك نتواند كردن ، و باز چون علّت دماغى نبود بعضى از تصوّر معقولات و ادراك وى اگر چه اندك بود به جاى تواند آوردن . ما جواب دهيم و گوييم كه اين را دو سبب است : يكى آنكه اهتمام نفس به اجزاى بدن و احوال وى و قواى وى هر كدام شريفتر بود ، بيشتر بود و قواى نفسانى كه خادمان نفس ناطقهاند محل ايشان دماغ است ، پس اهتمام او بدين سبب در اين حال به اجزا و آلات دماغ بيشتر بود و به آن مشغول تر بود ، از آنكه در اوقات ديگر به آن بيماريهاى ديگر . و سبب دوم آن است كه چون علّت در دماغ نباشد ، قوّت وهمى كه محل او دماغ است به سلامت و بىآفت بود و از معانى و همى هر چه باشد در مىيابد و افعال عقل به آن و هم نزديكى و تشبهى دارد ، يا چنين نمايد كه گويى آن معانى خود عقلى است ، دليل بر آنكه در اين بيماريها كه ياد كرديم ذات نفس ناطقهء مردم ، اعنى عقل وى بر جاى است و باطل نشده است . اگرچه افعال ذاتى خود همىنكند آن است كه چون اين بيماريها زايل شود و نفس مردم به حال خود باز آيد ، همه معانى محفوظات كه او را بوده باشد در مدت عمر خود از معقولات و غير آن جمله او را ياد باشد ، و همه را بازشناسد ، و اين دليل است بر آنكه ذات نفس پس از بيمارى به عدد همان است كه پيش از بيمارى بوده است . و اگر نه چنين بودى و چنان بودى كه نفس مزاجى بودى به اعتدال مزاجى يا عرضى از اعراض بدنى ، يا قوّتى از قواى وى ، بايستى كه حال به خلاف اين بودى كه ياد كرديم ، ازيرا كه مزاج و اعتدال وى همه اعراض و قواى بدن متبدّلاند و متغير ، و هيچ چيز از ايشان بر حال وقار و ثابت نيست . پس از اين جمله كه ياد كرديم معلوم همىشود كه نفس ناطقهء مردم اعنى ، عقل وى مزاج [ وى ] نيست و نه هيچ چيز اندر توابع مزاج و اعراض بدنى . هر آنچه حادث شد مايهاى بود قابل * به فعل حاصل و سابق بر او به ذات و زمان ز « 1 » بهر بودن امكان حادث اندر وى * چه ممكن عرضىاند « 2 » و نيستند عريان
--> ( 1 ) . در اصل : از . ( 2 ) . در اصل : است .