أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
49
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
چو هست هر نفسى چيست مايهء منى * كه اندرو بود امكان هستيش را كان اگر بدن نهى آن ما يستطيع گردد * نفوس در ابدان چون نفوس در خطّان « 1 » محل به عقول آنگاه منقسم گردد * وز آن محالاتاند به ظاهر از كتمان نباشد آنكه مر نفس را بقا و صلاح * خلاف آنكه خداوند گفت در فرمان و گر نباشد امكان هستيش در چيست ؟ * چگونه هست شود عقل را بدين پرسان ؟ هر چيزى كه نو شود از حوادث ، بايد كه او را مايهاى بود سابق بر وى ، هم به ذات و هم به زمان ، يا امكان وجود آن چيز اندر وى بود ، ازيرا كه تا امكان وجود نبود پيش از وجود وى ، خود ممكن نبود به امكان عام ، خود ممتنع بود و ممتنع را وجود نبود . پس بايد كه امكان وجود چيز بر وى سابق بود ، و امكان عرضى است « 2 » به ذات ، خود قائم نبود . او را قابلى بايد و محلى كه اندر وى بود و آن قابل و محلّ مايهاى باشد از جملهء مواد . پس اگر كسى گويد كه اين امكان وجود جز قدرت فاعل است بر آن چيز كه همىكند [ و ] اينجا مايهاى ديگر نيست ، جواب دهيم و گوييم كه اين خطاست ، ازيرا كه اگر معنى ممكن قدرت فاعل بودى ، معنى ناممكنى آن باشد كه بر وى قدرت نبود . پس هر گاه كه ما گوييم كه بر محال قدرت نيست ، از آن جهت گوييم كه ناممكن است . معنى اين سخن چنان باشد كه بر محال قدرت نيست . جهت آنكه بر وى قدرت نيست ، اين سخن هذيان باشد و باطل . همهء عقلا دانند و روا دارند كه گوييد ، بر محال قدرت نيست از جهت آنكه ناممكن است . و عقلا اينجا به ناممكنى نه آن خواهند كه بر وى قدرت نيست فاعل را ، بل آن خواهند كه او را در ذات خود امكان وجود نيست . و آن معنى چون به ذات خود باشد و از خود باشد آن را تعقّل به قدرت فاعل و به فاعل « 3 » نبود . پس از اينجا معلوم شد كه امكان وجود قوّت منفعل و قابل است بر پذيرفتن فعل از ذات خود مر وى را بىتعلّق به فاعل . و قدرت فاعل باز قوّت وى است بر فعل كردن و اين هر دو
--> ( 1 ) . كذا ( ؟ ) . ( 2 ) . در اصل : + قائم . ( 3 ) . ن 2 : تفاعل .