أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

45

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

قائم شود به وى « 1 » همه با وى منقسم شوند . و نشايد كه معنى معقول بسيط را انقسام بود ، چون وحدت بسيط . برهان اين آنكه ، اگر معنى معقول بسيط را انقسام بود و جزو پذيرد از دو حال بيرون نبود ، چون او را قسمت كنى يا قسمت وى به دو جزو مختلف بود ، نه شبيه يكديگر و نشايد كه باشد « 2 » دو جزو موافق و شبيه يكديگر بود از همه رويها . و نشايد كه به دو جزو مخالف بوند ، ازيرا كه هر چه در دو جزو مخالف بودى مركّب بود ، و نه معنى معقول بسيط و نشايد كه به دو جزو شبيه يكديگر بود ، ازيرا كه چون شبيه يكديگر بود از همه رويها اتحاد بود دو جزو « 3 » را و هر دو خود يكى بود . پس پديد آمد كه محل معقولات ، اعنى چيزى جسمانى نيست . و امّا آنكه چرا نشايد كه نفس متولّد بود از مزاج يا خود مزاج بود ، يا عرضى بود از اعراض مزاج ، اين معنى شكّى است از شكوك ماهيّت نفس و حلّ اين به آن است كه گوييم كه مزاج در هر لحظتى و آنى متغيّر است و بر يك حال نپايد . نه يك مزاج بلكه جملهء مزاجات چنين آيد در اجسام طبيعى مركّب كه متخرّجند از اجسام بسيط . پس اگر نفس مزاج بودى يا عرضى از اعراض وى بودى ، يا وى را به وى هيچ علاقت بودى بايستى كه نفس مردم و امور نفسانى وى و معقولات وى چون رأى و اعتقاد و تحقق وى مر معانى معقولات را هيچ چيز از اين معانى ثبات بر يك حال نبودى . و بايستى كه مردم رأى و اعتقادى گرفته بودى و به درستى آن قطع كرده و به آن واثق شده ، در اثناى عمر وى از رأى و اعتقاد لون به لون همىگشتى ، وقتا بعد وقت ، بل در هر لحظتى و آنى ، چنان كه مزاج است و اعراض . بلكه هم روا نبود كه مزاج مر خويشتن را درك « 4 » بايد كرد و مدرك خود باشد . ازيرا كه او امرى است عرضى و كيفيّت است كه متولّد شود از تفاعل كيفيّات اجسام ممتزج و مركّب . و هيچ عرض مدرك ذات خود و شاعر به ذات خود نبود . و چنين گوييم كه مردم را تا مزاج اصلى وى بر جاى بود ، و تندرست بود [ و ] ، در مزاج وى تغيّر در نيامده بود ، و به يك سو منحرف نشده بود ، قوّت حاسهء « 5 » وى مزاج خود را در نيابد . و اگر چيزى مختلف [ در ] مزاج وى نبود ، به هيچ كيفيّت ، همچنين قوّت حاسّهء وى ، آن را در نيابد . پس اگر در تن مردم سوء المزاجى مختلف افتد و يا چيزى به وى باز خورد كه

--> ( 1 ) . در اصل : + چون چنين همه منقسم شود . ( 2 ) . در اصل : نبايد كه يابد . ( 3 ) . ناخوانا ، مرمت شده ، شايد [ دو جزو ] . ( 4 ) . در اصل : رد . ( 5 ) . اصل : جامهء .