أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
40
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
وز انتقال مكانى چو سنگ سوى هوا * به قسر رفت سوى مركزش بود ميلان جواب اين همه بيتها در آن بسته است كه پيدا كرده شود كه حركت فلكى چه حركتى است ؟ قسرى است يا طبيعى است يا عقلى است يا نفسانى است يا ارادى است يا شوقى [ است ] بر طريق تشبّه « 1 » ؟ پس چنين گوييم كه حركت فلك نشايد كه قسرى بود ، چنان كه ياد كرده است ارسطاطاليس در كتاب السماء و العالم . و گفته است كه اگر اين حركت مر فلك را قسرى بودى ، لابد چيزى ديگر را طبع بودى و آن چيز ديگر يا آب بودى يا زمين يا چيزى هم از اين طبع ايشان را از اجسام ثقال بسيط . و اگر ديگرى بودى ممكن كه جز اين دو ، يعنى آب و زمين كه سوى سفلى حركت كنند ، و يا چون هوا بودى و آتش و اجسام خفاف بسيط . اگر ممكن بودى جز اين دو ، يعنى آتش و هوا كه حركت سوى علو كنند . و حركت قسرى ضد حركت طبيعى باشد . ازيرا كه قسر و قهر در همهء چيزها همواره ضد طبع آن چيز بود . پس از اينجا واجب آمدى كه آن جسم بسيط كه اين حركت فلك او را بودى وى را ، دو ضد بودى يكى حركت مستقيم آن جسم كه مخالف او بودى چون حركت مستقيم سفلى يا حركت مستقيم علوى ، و ديگر ضد حركت مستدير قسرى ، و لكن قانون بزرگتر در اين معنى در علم به حقيقت آن است كه يك چيز را يك ضد باشد و بس . و نيز گوييم كه نشايد كه حركت فلكى عرضى بود ، ازيرا كه اگر اين حركت او را عرضى بودى مر جسمى ديگر را از اجسام ديگر ، از اجسام بسيط طبيعى بودى و اينجا هيچ جسم بسيط نيست بيرون از اين چهارگانه كه متحرّكند بر استقامت ، اعنى استقصات چهارگانه . پس واجب آمدى كه حركت مستقيم مر اين اجسام را عرضى بودى و حركت مستدير طبيعى و همچنين حركت مستقيم مر فلك را طبيعى بودى و مستدير عرضى . پس در وجود هيچ جسمى نبودى كه او را اين حركت كه همىكردى طبيعى بودى . بلكه همهء حركات اجسام در وجود عرضى بودى ، پس اين قسم نيز هم باطل است . و نيز گوييم كه نشايد كه حركت فلك طبيعى بود ، چنان كه بيان كرده است اين معنى را و برهان نموده بر وى صاحب كتاب شفا و گفته است كه نشايد كه جسم را حركت طبيعى بود . بل چنين گوييم كه نشايد كه
--> ( 1 ) . در اصل : به شبه .