أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
36
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
پس حق آن است كه صناعت منطق را استنباط كردهاند بعضى [ را ] ارسطاطاليس ، و بعضى از متقدّمان ديگر از علوم نظرى . چنان كه برهان را از هندسه و رياضيات استنباط كردهاند ، و همچنين جدل را استنباط كردهاند از محاورات و معلومات « 1 » مردمان ، و همچنين خطابت را استنباط كردهاند از وعظ مردمان مر يكديگر را . و ببايد دانستن كه اين علوم نظرى كه اجزاى علم منطق در وى به كار داشتهاند متقدّمان ، روا بود كه اين علوم را دريافته باشند و تصحيح كرده ، و حقايق وى بشناخته باشند ، آن كسانى كه اول استنباط كرده باشند بىاستعمال صناعت منطق اندر وى ، و بىحاجتى به آن ، بلكه خود حق اين است ، ازيرا كه همهء علمها و صناعات را چون استنباط كردهاند ، هر يكى [ از آن را مستنبطى ] « 2 » كه ابتداى آن علم يا صناعات از وى بود ، و اين استنباط به طريق حدس بايد كه بوده باشد . و معنى حدس آن است كه نفس [ مردم در مرتبت ] « 3 » خود چنان افتاده باشد كه به حدّ اوسط ناگاه باز خورد . بىآنكه تفكّر كند و حدّ اوسط را طلب كند و به طلب به دست آرد . بلكه خود چنان باشد كه در هر چه او را بايد و در عينيّت افتد حدّ اوسط به دو باز خورد و پيش وى همىآرد . هر كجا حدّ اوسط حاصل گشت ، اقتران قياسى و حصول نتيجه در آن لحظه به آن متابع باشند . و اين معنى اعنى حدس قدسى و ذكى شبيه وحى و الهام است كه مر نفوس انبيا و حكماى بزرگ و اوليا و اصحاب كرامات را افتد ، و بدين طريق از غايت خبر دهند . پس علوم نظرى و منطق كه آلت وى است ، و همچنين همهء صناعات ديگر به قوّهء حدس قدسى حاصل آمده و به وجود « 4 » آمده است . و ببايد دانستن كه هر گاه كه اين علوم و صناعات را انقراض و اندراس افتد در دهور طوال ، به سبب حوادث كبار عظام شبيه طوفانات و اجتماع كواكب بر انتحال كه اقتضاى خرابى كلّى كند ، چنان كه مثلا از نسل و حرث چيزى نماند ، يا اگر ماند سخت اندك بود ، بعد از آن رواست و حق است كه كسى ديگر پيدا آيد ، و علوم نظرى را و منطق را و ديگر صناعات را از وى ابتدا باشد ، به اين طريق حدس قدسى و پيوستن به عقول فعّال و اتصال فيض واهب صور به وى ، و طريق حق جز اين نيست . و تعليم يكى از ديگر نامتناهى روا نيست . چنان كه در علوم حكمت درست شده است . و ما نيز بعد از اين در شرح مسائل الهى از اين قصيده ياد كنيم ، و در طبيعيات نيز شرح به شرط گفته آيد . ان شاء اللّه .
--> ( 1 ) . در اصل : مقلومات . ( 2 ) . ابراهيم ديباجى ، همان ، ص 134 . ( 3 ) . در اصل : موجود . ( 4 ) . در اصل : موجود .