أبو العباس فضل بن محمد اللوكري
31
شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )
كه اين نقيض از ب در كدام وقت آ نيست ، و ما را همىبايد كه هم در آن وقت كه موجب كلّى راست بود و در وى هر ب آ بود ، هم در آن وقت به عينه آ را از ب سلب كنيم ، تا اين سالبهء جزوى دروغ باشد و نقيض آن موجبهء كلّى را كه راست است باشد ، و ما اين وقت را نشناسيم ، پس حيلت ما اينجا آن است كه سالبهء جزوى را لفظ دائم و هميشه ياد كنيم ، تا چون آ را از اين ب در همهء اوقات سلب كرده باشيم از آن به يك وقت كه ما را همىبايد نيز هم سلب كرده شده بود . و آن ، آن وقت است كه موجبهء كلّى در وى راست بوده بود . و چون نه چنين بود به حقيقت اين سالبهء جزوى دروغ باشد ، و نقيض آن موجبهء كلّى راست بود . و سخن اندر نقايض انواع مطلقات و ذوات الجهة سخت باريك و دشوار است . و جز منطقى محقّق را مفهوم نشود . و ما در كتاب بيان الحق ، اين معنى را به شرح تمام و بيان به فهم نزديك به تحقق ياد كردهايم . هر كه خواهد آن [ را ] مطالعه بايد كردن ، تا تمامى نقايض انواع ذوات الجهة [ را ] بداند . چه چيز منطق و موضوع وى به حدّ و به رسم ؟ * به علم نسبت او يا به آلت و ميزان ؟ امّا رسم صناعت منطق و حدّ وى نيز ، آن حدّى كه به حدّ شرح الاسم بود ، نه حدّ به حسب تبيين الذات ، آن است كه گوييم كه صناعت منطق صناعتى است كه در وى آموخته شود كه چگونه كسب بايد كرد اعتقادى مجهول [ را ] از اعتقادى معلوم . ما نيز گوييم كه منطق صناعتى است كه نگاه دارد ذهن و خاطر مردم را در كسب كردن چيزى مجهول از چيزى معلوم ، چون انتقال خواهد كرد از چيزى مجهول به چيزى معلوم ، و بياموزد كه اين انتقال چگونه بايد كرد . و گوييم كه منطق صناعتى است كه فرق كند ميان حق و باطل ، چه در رأى و چه در افعال ، و ميان راست و دروغ در اقوال علمى . و امّا ماهيّت موضوع وى و آن وى نيز آن است كه گوييم : موجودات بر دو قسماند : يكى موجود در اعيان ، و ديگر موجود در اذهان . و خود را ، به حسب ذات خويش و از آن روى كه او خود موجود است ، اعتبارى است جداگانه ، بر حسب آنكه در اعيان باشد اعتبارى است ديگر ، و به حسب آنكه در اذهان باشد اعتبار است سديگر . امّا اعتبار به حسب ذات وى على حدّه ، آن است كه موجود از آن روى كه ماهيّت وى است ذاتى است على حدّه و بس . و هيچ چيز ديگر نيست . مثلا حيوان از آن روى كه حيوان