أبو العباس فضل بن محمد اللوكري

94

شرح قصيده اسرار الحكمة ( فارسى )

و شك ديگر آن است كه گوييم : چون حركات فلك در ماضى ما لا نهايه فرض كنيم يا در مستقبل ، نيز لازم آيد كه ما لا نهايه از آن ما لا نهايهء ديگر زيادت بود و اين محال باشد . و حلّ اين آن است كه گوييم كه ما لا نهايه از ما لا نهايهء ديگر در جانب نامتناهى نشايد كه زياده بود . فامّا اندر جانب و طرف متناهى كه آغاز هر يكى بود و يا مقطع جاى هر يكى بود به فرض درست بود و راست بود و حق كه يكى از ديگرى زيادت بود . مثال اين چنان كه چون آغاز يكى از وقت طوفان كنى و در ماضى باز پس همىشوى ، حركات فلك ما لا نهايه بود ، و چون آغاز از وقت تاريخ اسكندر كنى مثلا و همچنين باز پس همىشوى حركات فلك در ماضى ما لا نهايه بود و به ضرورت اين يكى از آن ديگر زياده بود . و لكن در اين جانب كه طرف . . . « 1 » منقطع‌اند . امّا در آن جانب ديگر هر دو ما لا نهايه‌اند و محدود و مقدّر نيستند و ميان ايشان زيادتى و كمّى نبود . و شكّ سديگر آن كه گويند كه چون هر يكى از اين حركات نامتناهى موجود بود و حادث بود ، لازم آيد كه جملهء نامتناهى كه مجموع آن يكان يكان است ، نيز هم موجود بود به هم يك جا و همچنين نيز حادث بود . و حلّ اين شك به آن است كه گوييم اين سخن مغالطه است ، ازيرا كه لفظ جمله و كل و جميع و آنچه بدين ماند همه از صفات خيزد و مقدّر و متناهى و محدود باشد . و آنچه [ نا ] متناهى بود و نامقدّر او را خود جمله و كلّ و جميع يابند اين هيچ وصف لفظى نبود ، و نيز گوييم و دعوى ما خود آن است كه يك يك از اين حوادث و حركات موجود همىآيند و باطل همىشوند يك از پس ديگر ، و از اينها دو مثل به يك جاى نبود و اين را خود جمله نبود . پس چگونه شايد كه همين دعوى ما را كسى حجّت كند و گويد كه اين جمله است يا كلّ است ، يا آنچه بدين ماند از صفات چيزى مقدّر و متناهى ، و نيز نه هر گاه كه يكان يكان هر كمّى را صفتى است و عشره را صفتى و خاصيتى هست كه يكان يكان را و اجزا را نيست . و سخن در بيان كردن اين معانى به شرح مستوفى دراز گردد . اين قدر كه ياد كرديم كفايت است در اين موضع و اين كه ياد كرده شد سخن معلّم اوّل ارسطاطاليس است . رحمة اللّه عليه و قدّس روحه . ز حال علّت و معلول وز معا بودن * به سبق ذاتى علّت به عرض عقل و جنان

--> ( 1 ) دو كلمه ناخوانا .