قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
851
درة التاج ( فارسى )
اقتضاء جيزى كند « [ كه ] » اشرف باشذ از عقل اوّل . و اگر فرض كنند وجود جيزى كى اشرف باشذ ازو استدعاء جهتى كنذ اشرف از آن « 1 » جهت كى واجب الوجود بر آنست ، و آن محال است . بس واجب باشذ كى اعتقاد كنند « 2 » در هر جيزى كى داخل نيست در تحت حركات فلكىّ ، آنج اشرف و اكرم باشذ او را بعد از امكان او ، جه : هرج « 3 » خارج است از عالم اتّفاقات او را هيج مانعى نباشذ از آن جيزى كى آن اكمل باشذ ماهيّت او را ، جه مراد از اتّفاقىّ درين موضع آنست كى لاحق ماهيّت شود لا لذاتها - از آنها كى به آن اشخاص ماهيّت مختلف شوند ، و اين ماهيّات معقوله اگر ممكن باشند من حيث هى هى خارجيّاتى كى دون ايشانند منع ايشان نتوانند كرد ، جه علّت ممتنع نشود بامتناع معلول او ، و هرج بر حركات متقدّم بوذ بوجهى از وجوه علّيّت ممتنع نشود بحركات ، و نه نيز بجيزى كى نه علّت او باشذ - و نه معلول او . و هرج جنين باشذ واجب باشذ كى تقاعد نكند از كمال خويش ، جه اگر تقاعد كند ازو آن از بهر « 4 » نقصى باشذ در علّيّت او - لا محاله . و واجب است كى : هيولى عالم عنصرىّ لازم باشد از بعضى مجرّدات . و به جهت آنك عناصر قابل كون و فساداند واجب باشذ كى مادّهء ايشان مشترك باشذ ، بس واجب باشذ كى علّت آن مادّه يكى باشذ . و به جهت آنك « ( او ) » مستعدّ قبول جميع صورست « 5 » « [ درو « 6 » صورتى ] » دون صورتى حاصل نشود ، الّا از براى مرجّحى ، و آن اسباب مرجّحه لا شكّ كى حادث باشند ، بس واجب باشذ - كى علّت او امرى متغيّر « 7 » باشذ و با تغيّر آن ، متّصل باشذ ، و اين صفت حركت دورىّ است .
--> ( 1 ) - او از - ط - مب . ( 2 ) - كند - م . ( 3 ) - هر چه او - م . ( 4 ) - از جهت - م . ( 5 ) - صورت - م - ط . ( 6 ) - م بى : و . ( 7 ) - متعين - اصل .