قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

833

درة التاج ( فارسى )

غايب نيست از نفس خوذ - تا محتاج شود بحصول مثال او ، و صورت او درو تا « 1 » بداند ، بل كى نفس او حاضر است نفس او را ، و ذات او غايب نيست از ذات او ، - بس عالم باشد بذات خود . و بحقيقت بيان كرده شذ - كى علم او بذات او نفس ذات اوست ، و زايد نيست برو ، و ذات انسان « 2 » ممكن است ، و محتاج بموجدى ، - و موجد او بايذ كى اكمل ازو باشد در علم ، و حيوة ، - جه علم ، و حيوة ، از كمالاتىاند كى زايد نيست بر ذات ، جنانك دانستى . و همجنين باشد كلام در موجد موجد ، تا منتهى شود بواجب - كى او را كمال اعلاست . و واجب باشذ كى علم او ، و حيوة او ، اتمّ و اكمل باشذ از هر علمى و حيوتى كى در وجود است . و تو بدانى از آنك او عالم است بفعل خود و علم او فعلىّ است [ ( با ) ] آنك او را مكرهى بر فعل نيست - كى : او مريدست كلّ افعال خوذ را ، جه كلّ فايض است ازو ، و فيضان آن ازو منافى « 3 » ذات او نيست تا كاره باشذ آن را ، بس او راضى باشذ بفيضان آن ازو . و از شرط مريد نيست كى او بحيثيّتى باشذ كى صحيح باشذ ازو كى نخواهذ « 4 » . - و او قادر باشذ ، بمعنى آنك : « ( آنج ) » صادر شوذ بمشيّت او باشذ ، و اگر خواهد كى نكند نكند ، لكن از شرط صدق اين قضيّه نيست ، صدق قول ما كى : خواست كه نكند « 5 » و نكرد ، - جه صدق شرطيّه متوقّف نيست بر صدق مقدّم او ، و به جهت آنك قادر در حالت توفّر دواعى او بر فعل قادرست بر فعل ، نه از جهت آنك خواست كى : نكند - و نكرد ، - جه اين صادق نشود « 6 » با صدق آنك فعل خواست [ ( و ) ] كرد . بل از جهت آنك او بحيثيّتى است - كى اگر خواهذ كى :

--> ( 1 ) - يا - ط . ( 2 ) - ايشان - م - ط - مب . ( 3 ) - منافر - ط - مب . ( 4 ) - بخواهد - م - اصل بىنقطه است . ( 5 ) - بكند - ط - مب - اصل نقطه ندارد . ( 6 ) - شود - اصل .