قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
828
درة التاج ( فارسى )
اگر او بعينه باقى ماند او دو نگشته باشد - بلك ديگرى با او حاصل شذه باشذ [ ( و ) ] اگر بعينه نماند او باطل شد [ ( ه باشد ) ] و غير او حادث شذه و جون جهت قبول غير جهت فعل است ، در واجب كى واحدست از جميع وجوه تصوّر نتوان كرد كى مقتضى هر دو باشذ . - و نشايد كى واجب محلّ حوادث باشد ، - خواه : متناهى باشذ ، و خواه غير متناهى ، - و خواه كى جايز داريم تقرّر « 1 » صفتى در ذات او ، يا جايز نداريم . جه ذات او اگر محلّ اين حوادث باشذ واجب باشذ با آنك لازم آيد كى در ذات او جهت فاعليّت و قابليّت باشذ - كى برهان گفته شذ بر امتناع اجتماع ايشان درو ، كى او را مغيّرى ، و محرّكى « 2 » باشذ بأشيا و هيج حادثى درو نماند زمانى ، به جهت آنك جون ثابت باشذ - و باطل شود ، حدوث او را علّتى باشد كى خالى نباشذ « ( از حدوث ، و بطلان او را علّتى باشذ كى خالى نباشذ ) » از بطلان ، و لابدّ باشذ حدوث اين دو علّت را از حدوث دو علّت ديگر كى مقترن باشند بايشان « ( هر دو ، ) » بس منقطع نشود تجدّد حوادث از ذات او زمانى اصلا . و هر حادثى را كى فرض كنند ثبات آن در ذات او ، واجب باشذ كى در ذات او حوادثى ديگر باشذ متجدّد - باثبات آن ، و الّا تصوّر نتوان كرد تأدّى آن ثابت ببطلان . و ازين يكى از دو امر « 3 » محال لازم آيذ . يكى آنك واجب لذاته متحرّك باشذ حركتى وضعىّ بر دوام ، بس جسم باشذ ، و بيان كرده شد كى آن ممتنع [ ( است ) ] در حقّ او . و دوّم آنك منفعل باشذ از حركات افلاك - كى از معلولات اوست انفعالى دايم « [ و ] » لازم آيد بعدم « 4 » معلول او برو از وجهى . و آنك درو معينى بقوّت باشد . و اگر عارض شود درو عارضى از غير او ذو علاقه گردذ با « 5 » غير ، جه وجود او بر آن صفت متعلّق باشذ بوجود آن غير
--> ( 1 ) - تقرير - اصل - به قدر - ط - مب . ( 2 ) - و محرك - ط - مب . ( 3 ) - از دوام - م . ( 4 ) - كذا فى النّسخ الاربع و الظاهر : تقدّم . ( 5 ) - دو علاقه گردد يا - ط .