قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

809

درة التاج ( فارسى )

كى مفتقر نه شود « 1 » آن شىء بجيزى كى خارج باشذ از آن ، لكن اگر آن شىء مركّب باشذ از ممكنات - و مفتقر شوذ بعضى از آن ممكنات - بأمرى خارج از آن شىء ، لازم آيذ كى مفتقر شود آن شىء به آن خارج هم ، - جه او مفتقر است بجزو خوذ - كى مفتقرست بخارج ، و مفتقر بمفتقر - مفتقر باشذ - هم بآنج مفتقر شده است به آن ، بس علّت تامّهء او [ ( تامّه ) ] نباشذ ، هذا خلف . بس بعضى افراد جمله اگر علّت تامّهء جمله باشذ - مفتقر نشوذ بعضى ديگر از جمله بجيزى كى خارج باشذ از جمله ، بس لازم آيذ كى علل او معلول او باشذ ، و نفس او معلول نفس او باشد . و اين با ( « آ » ) نك بيّن الامتناع است ، موجب آنست كى از واحد اكثر از واحد « ( صادر ) » شود ، و دانستهء كى اين نيز هم ممتنع است . و علّت او امرى خارج ازو نيست ، - جه آن آحاد : اگر غير متناهى باشد باطل باشذ ، از براى آنج گذشت . و از بهر آنك هر واحدى - و هر جملهء از آن مستنداند بعلّتى تامّه - كى خارج نيست از سلسلهء غير متناهى و متقدّم است بر آن واحد « [ و ] » بر آن جمله ، بس اگر علّتى كى آحاد راست بأسرها حينئذ خارج باشذ از آن ، مجتمع شود بر بعضى از آن علّتى با علّت تامّه و بدرستى شناختهء استحالت آن را . و اگر آن آحاد غير متناهى نباشند واجب باشذ انتهاء ايشان بعلّتى غير معلول ، و آن واجب الوجودست و جون آحاد بأسرها معلول باشند ، و علّت ايشان بر تقدير آن كى واجب الوجود در آن ميان نباشذ ممتنع باشذ كى : نفس آن باشد - يا داخل در آن يا خارج از آن ، بس علّت ممتنع باشذ بر آن تقدير . و اگر بمجموع اعتبار ما يقع فيه التّأليف مع التّأليف خواهند . اين آنست كى كون الشّىء علّة لنفسه و بطلان آن ظاهرست . و اگر

--> ( 1 ) - مفتقر به شود - م .