قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
801
درة التاج ( فارسى )
باشذ بأو بمعلوليّت ، و خواه منتسب نباشذ ، و آن از براى تمامى اوست ، و استغناء او از علاقهء جسمانىّ ، - جه اين علاقه از براى نقصى است كى در جوهر نفس است . و جون عقل اتمّ است از نفس در ذات خوذ اتمّ باشذ از آن در علمى كى آن ، نفس ذات اوست ، و آن علم اوست بذات او ، [ ( و ) ] در علمى كى مغاير ذات اوست - كى لازم « [ ذات ] » اوست ، و آن علم اوست به غير او ، و همجنين است قول در حيوة ، و از آن جهت مىگويند كى ذات و علم و حيوة با آنك همه يك جيزاند « 1 » - بسبب اختلاف ميان ايشان بنوعى از اعتبار . و بسيار باشذ كى متحقّق شود ترا در آنج استيناف كرده شوذ كى عقول بأسرها در ذوات خويش مختلف مىشوند بكمال ، و نقص ، و حينئذ روشن شود ترا كى كمالات ذاتى ايشان مختلف نشوند الّا همجنين ، بس واجب باشذ كى همه عالم باشند ، و اگر جه علم بعضى انقص باشذ از علم بعضى « 2 » . و جايز نيست كى علم عقل متغيّر شود ، جه اگر متغيّر شود مفتقر باشد در تغيّر آن بحركتى دايم - دورىّ جنانك شناختى ، بس عقل حينئذ از امورى باشذ كى داخل باشند در تحت حركات ، و مستكمل باجرام « 3 » متحرّكه بس او و الحالة « 4 » هذه نفس باشذ ، نه عقل و آن خلف است ، بس واجب باشذ كى علم او بجزئيّات بر وجهى كلّىّ باشذ - كى متغيّر « 5 » نشود و مفتقر نشود در آن بآلتى جسمانىّ .
--> ( 1 ) - است - م - ط - مب . ( 2 ) - انقص باشذ از علم بعضى در اصل مكرر است . ( 3 ) - باحرام - اصل - م . ( 4 ) - او دايما - اصل - او را بحاله - م . ( 5 ) - مفتقر - اصل .