قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
692
درة التاج ( فارسى )
عقول ما - بىآنكه استعمال كنيم حواس ما « 1 » : در جيزى از ما ، يا در غير ما ، و حاصلشذيمى همجنين لحظهء در هوائى [ غير ] ذى كيفيّتى مشعور به ، و اعضاء ما از يكديگر منفرج بوذى - تا متلامس « 2 » نشدندى ، ما در مثل اين حالت غافلشذيمى از هر جيزى غير انّيّت ما ، پس بدانيم كى اجسام ، و و اعراضى كى هنوز تحصيل آن نكردهايم ، آن را ( هيج ) مدخلى نيست در ذوات ما - كى تعقّل كردهايم آن را - بىآن اشياء . پس ذاتى كى غافل نمىشويم از آن با اين فرض ، او غير اعضاء ظاهره ، و باطنهء ماست ، و غير جميع اجسام - و حواسّ ، و قوى - و اعراض خارجهء از ما . و تو هرگاه كى تعقّل ذات خود كردى در حالى از احوال - با غفلت تو ازين اشياء بسنده باشد ترا اين - در علم بآنك ذات « 3 » تو مغاير ( اين ) اشياست ، و از بهر اينست كى اشارت مىكنى بذات تو به انا و اشارت مىكنى بهر جرم « 4 » و عرضى كى دروست از بدن تو - و غير آن ، به هو ، پس ترا ثابت شوذ [ وجود چيزى كه صادق شود برو آنچه در تعريف نفس گفتهاند الّا جوهريّت ، و چون ثابت شود ] كى او جوهرست - او آن نفس تعريف كرده باشد ، و وجود او ثابت شود . و دليل بر جوهريّت او آن است : كى اگر او عرضى بوذى موضوع او يا جسم بوذى ، يا غير جسم . اگر جسم باشد حالّ - در آن منقسم باشد بانقسام آن ، لكن مدرك از ما بسيط است - و قبول انقسام نمىكند ، و الّا متوقف شدى علم به آن بر علم بجزء آن ، - لكن علم بجزء آن متوقّف است بر علم ( بأو ) ، - جه ما هيج شىء از اشياء ندانيم ( الّا كى ) بدانيم كى ما عالمايم به آن ، پس ذات خود را بدانيم با علم به آن بضرورت ، پس اگر مركّب ذات خود را بداند دور لازم آيذ ،
--> ( 1 ) - شديمى همجنين لحظهء در هوائى غير ذى استعمال كنيم حواس ما - اصل . ( 2 ) - ملامس - م . ( 3 ) - در ذات - اصل . ( 4 ) - جسمى - م .