قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

691

درة التاج ( فارسى )

مزاج كيفيّتى واحده است كى ازو افاعيل مختلف صادر نشوذ ، و أنانيّت انسان جنين نيست ، و مزاج را مىبينى كى بسيار ممانعت انسان مىكند در حال حركت او ، و در جهت حركت او ، جون صاعد بموضعى عالى ، - جه مزاج بدن ( او ) بسبب غلبهء عنصرين ثقيلين در آن ، اقتضاء حركت او مىكند بأسفل ، و گاه باشد كى ممانعت كند در نفس حركت ، جون ما شىء بر زمين ، جه مزاج او اقتضاء سكون مىكند برو . و اگر مزاج او محرّك بوذى تحرّك نكردى البتّه ، - الّا بأسفل ، و اگر مدرك ازو مزاج او بوذى - ادراك نكردى بلمس آنج مشابه اوست ، جه او منفعل نشوذ از آن ، و لابدّست در ادراك از انفعال ، - و نه آنج مضادّ او است ، جه او مستحيل مىشود عند لقاء الضّدّ ، و با او موجود نماند ، پس جگونه لمس آن كنند ، و آن معدوم باشد . و جگونه لمس كنند بمزاج متجدّد - و ما مىدانيم كى لامس اوّلا ، لامس است ثانيا . و عناصر بطبايع خويش متداعىاند بانفكاك ، و آنج ايشان را جبر كند بر التيام - و اجتماع ، غير آن باشد كى تابع ايشان ، و شكّ نيست كى مزاج تابع ايشان است . و انسان را « 1 » جيزيست كى مزاج بذ او را با حالت ملائمهء مىآرذ ، - جون متمكّن باشد از آن ، با آنك مزاج معدوم ممكن نيست « 2 » كى اعادت نفس خوذ كند يا مثل خود . و جامع عناصر ، مزاج والدين نيست ، و الّا ممكن نبودى در بعضى حيوانات كى متولّد و متوالد شدندى ، جون موش . و اگر مجموع عناصر در بدن انسان ، يا مجموع اعضا : نفس باشد ، شاعر نماندى بذات خوذ با فقدان عضوى . و ما مىيابيم از نفوس خويش كى اگر ما دفعة آفريده‌شديمى بر كمال

--> ( 1 ) - و ايشان را - م . ( 2 ) - است - اصل .