قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
627
درة التاج ( فارسى )
ثانى بوذ جايز نباشد كى حاصل نشوذ در حيّزى اصلا ، و نه آنك حاصل شوذ در همه أحياز ، در حالت واحده ، جه اين هر دو ظاهر البطلان است ، پس نباشد الّا آنك حاصل شوذ در بعضى أحياز - دون بعضى ، و حينئذ اختصاص او به آن حيّز بىمخصصى بوذه باشد ، جه كافى نيست در اختصاص هيولى بحيّزى - اتصاف او بجيزى كى اقتضاء حيّزى بكند « 1 » او را ، جه نسبت هيولى با آن اوصاف بجميع أحياز يكيست ، و آنج مقتضى حيّزست او را فرض كردهايم كى منتفى است لكن تخصيص من غير مخصص باطل است . و جون باطل شد أقسام بأسرها - بر تقدير تجرّد هيولى از صورت ، پس تجرد او ازو باطل باشد . و اگر هيولى در جسم مجرد شود از صورت ، اكر متكثّر شوند بىمميّزى محال باشد ، و اگر متّحد شوند باتصالى ، و امتزاجى ، و تركيبى ، صورت منفيّه مفترض شوذ ، و اتّحاد بر غير اين وجوه باطل است . و انعدام احد الهيوليين اولى نيست از آن ديگر ، پس لابد باشد از انعدام هر دو معا . آنگاه اگر تخصيص كنند بعضى از هيولى به صورتى دون البعض . پس منقسم بوذه باشد و متمايز [ ا ] لأجزاء بىصور ، و محال لازم است : خواه متصل شوذ بعضى ببعضى ، و خواه كى منفصل شوذ ازو . و اين و ما قبل او ، دلالت نمىكنند بر آنك هيولى مجرد نشود از صورت مطلقا ، و كيف كان ، بل كى اول ازيشان دلالت مىكند ( بر آنك هيولى ) مقترن به صورت ، مجرد نبوذه باشد از صورت اصلا ، و ثانى دلالت مىكند بر آنك مجرد نشوذ بعد از حصول صورت درو ، و دور نباشد كى حدس كنند ازين ، عدم تجرد او از صورت مطلقا . و صورت نيز مجرد نشوذ از هيولى ، جه اتصال از آن روى كى اتصال است اكر غنىّ باشد بذات خود از جيزى « 2 » كى قائم باشد درو « 3 » آن استغنا
--> ( 1 ) - نكند - اصل - م . ( 2 ) - حيزى - م . ( 3 ) - برو - م - ط