قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

565

درة التاج ( فارسى )

بسبب آنك « 1 » وجود او مادّى باشد ، يا بسبب آنك عارض ايشان شود كى در مادّه باشند . انزاع كنى تو آن را از مادّه ، و از لواحق آن ، نزعى كلّى ، جون افراز صورت انسانى مثلا - از هر كمّى ، و كيفى ، و اينى ، و وضعى مادّى ، بر وجهى كى صالح شوذ كى اطلاق او كنند بر جملهء جيزهائى كى ايشان را جيزى از آن باشد . و جون تعقل كنيم صورتى را ، و ايجاد كنيم آن را در خارج ، آن تعقل فعلى باشد ، و اگر صورت را از موجودات خارجى فراگيريم آن تعقل انفعالى باشد . و علم بعضى ازو تفصيلى است ، و بعضى اجمالى . اما تفصيلى آنست : كى اشيا را بداند متمايز در عقل ، و منفصل بعضى از بعضى ، و اما اجمالى هم جنان باشد كى كسى مسألهء دانست ، آنگاه غافل [ شد ] از آن آنگاه او را از آن برسيدند ، جه جواب از آن حاضر مىشوذ در ذهن او . و اين بقوّت محض نيست ، جه بيش او حالتى بسيط حاصل است ، كى مبدأ تفاصيل آن معلومات است ، بس [ آن ] علم بقوّت نباشد از هر وجهى ، بل كى علم « 2 » بفعل باشد از وجهى ، و بقوّت از وجهى ديگر ، و [ گوئيا ] قوّتيست كى بفعل نزديكتر از آن است - كى قوّتى كى با او آن حالت نباشد . و هر كس كى انكار حقيّت « 3 » قولى كند ، يا عقدى ، سبيل مفاتحهء با او آن باشد كى او را گويند ، ( كى ) هيج ميدانى كى انكار تو حقّ است يا باطل يا خوذ تو شاكّى در آن . اگر حكم كند بآنك او مىداند كى انكار او حق است ، بس اعتراف كرده باشذ بحقّيّت علمى - فى الجمله ، و همجنين اگر اعتراف كند بآنك انكار او باطل است . و اگر بگويذ كى من شاك‌ّام ، او را گويند هيج ميدانى تو [ كه ] شاكّى ، و منكرى ، و فهم ميكنى از اقاويل جيزى معيّن ، يا نمىدانى اين . اگر موافقت كند بر آنك مىداند - بس اعتراف كرده باشد بعلم مائى ، و اگر موافقت نكند برين ، و دعوى كند

--> ( 1 ) - نسبت آنك - اصل . ( 2 ) - شىء - اصل . ( 3 ) - حقيقت - م .