قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
560
درة التاج ( فارسى )
كى حاصل باشد در هر وقتى كى در قوت ما ادراك آن مدرك باشذ ، تا ادراك او بزوال آن حاصل شوذ ، و هم جنين جميع امورى كى بزوال آن ادراك ما باشد آن جيز را كى ما را ادراك آن باشد ، بس لابد باشد از وجود جملهء آن امور در ما ، ( در ) هر وقتى كى ممكن باشد ما را كى ادراك هر مدركى كنيم كى ما را باشد كى آن را ادراك كنيم و آن امور لابدست كى مترتّب باشد در ما بترتّب آنج ادراك كنند بزوال آن از اعداد و آنج مشاكل آن باشذ از آنها كى آن را ترتيبى طبيعى در ذات خوذ باشد و تو دانستهء ( كى ) وجود ما لا نهاية له دفعة واحده با آنك مترتب باشد محال است . بس باطل شذ كى ادراك مذكور بزوال جيزى باشذ از ما . بس بحصول جيزى باشد در ما ، و آن شىء اگر مطابق مدرك نباشد - بس اينك او ادراك آنست اولى نباشذ از آنك ادراك غير آن باشد ، بس لابد باشذ از مطابقه ، به آن معنى كى از هر مدركى اثرى در نفس حاصل شوذ - كى مناسب او باشد ، بر وجهى كى اثرى كى او ادراك اينست ، او بعينه اثرى نباشد كى او ادراك آن است ، و همجنين غير ايشان از آنها كى از شأن نفس است ادراك آن . و اين است مراد بحصول صورت در مدرك . و به اين روشن شد كى ادراك مجرّد اضافه نيست ميان مدرك و مدرك ، - جه اضافت استدعاء وجود مضافين كند ، بس مدرك اگر معدوم باشد اضافت به او نباشد ، و اگر موجود باشذ در نفس خود ، يا در جيزى غايب از ما ، واجب باشذ كى ادراك ما آن را بيش از ادراك ما باشد آن را اللّهمّ الّا آنك حادث نشوذ در نفس خوذ ، يا در آن شىء غايب ، الّا بحالة « 1 » الادراك باستعدادى كى حاصل شوذ از التفات مدرك بقوى - و آلات « 2 » . و شك نيست كى اين استحضار آن باشد ، بس از آنك معدوم باشد ، بس ادراك نباشد الّا بحضور مدرك ، و اين از « 3 » آنهاست كى تحقيق آن از نفوس خويش بوجدان مىيابيم ، بس هيج سبيلى نباشد « 4 » بانكار آن . بل كى اگر نزاعى
--> ( 1 ) - محالة - م . ( 2 ) - و بآلات - م . ( 3 ) - آن - اصل . ( 4 ) - سببل نيابند - اصل .