قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

559

درة التاج ( فارسى )

و دليل برين آنست : كى جون حاصل شوذ در ما علم بجيزى غائب از ما ، بس از آنك آن علم حاصل [ ن ] بوده باشذ ما را ، اگر در ما جيزى حاصل نشوذ ، و از ما جيزى زائل نشوذ ، بس اين دو حالت قبل العلم ، و مع العلم ، متساويان باشند ، و جنين نيست . و جايز نيست كى از ما جيزى زايل شوذ ، به دو وجه . يكى آنك ما ببديهه ميدانيم كى علم تحصيل جيزيست ، نه ازالت جيزى . و دوّم آنك اگر زايل صورتى ادراكى باشد ، و او حادث است لا محاله ، جه [ ما ] بضرورت ميدانيم كى نفس در مبدأ فطرت خالى بوذ از علوم ، آنگاه حاصل شد او را ، و كلام عايد شوذ در آن صورت ادراكى ، و لابد باشد از انتها بادراكى كى عبارت از زوال صورتى ادراكى نباشد . و اگر زايل صورتى ادراكى نباشذ ، بس در قوّت ما لا محاله ادراك غير متناهى از مدركات باشد : جون اعداد ، و اشكال هندسى ، و لابد باشد از آنك زايل نزد « 1 » ادراك هر يكى از آن غير زايل باشد نزد ادراك آن ديگر ، تا متساوى نشوذ حالتا الإدراك ، و ما قبله ، بس ادراك ما احدى را ازيشان ادراك ما باشد آن ديگر [ را ] . و جون جنين باشد واجب باشد كى در ما امورى غير متناهى باشد بحسب آنك در قوّت ماست ادراك آن را از مدركات ، و موجود باشند معا ، جه هيج حالى از احوال نباشد الّا كى ممكن باشد ما را ادراك هر كدام واحدى كى باشد ، از آنها « 2 » كى در قوّت ماست ادراك آن را از امور غير متناهى ، و اگر نه آن امرى كى بزوال او از ما ادراك كنند آن مدرك را حاصل بوذى در ما ، در آن حالت ما را ممكن نبوذى ادراك آن . جه مجرد عدم حصول او در ما اگر كافى بوذى در ادراك ادراك ما آن مدرك را متجدّد در آن حال نبودى ، بل كى بيش از آن نيز بوذى . بس كافى نباشد در ادراك الّا زوال « 3 » آن بعد از حصول آن ، بس واجب باشد

--> ( 1 ) - بود - اصل - نزد او - م . ( 2 ) - در انها - م . ( 3 ) - ط : الا زوال ندارد .