قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
515
درة التاج ( فارسى )
معا ، هذا خلف . و ديگر اگر هر دو مجتمع شوند بر دو ، واجب شود بيكى ازيشان ، غير آن يك را يا مدخلى بوذ در عليّت « 1 » يا نباشد ، اگر باشد بس مجموع هر دو [ علت تامه بوده باشند ، نه هر يك ازيشان ، و اگر نباشد بس برو دو علت مستقله مجتمع ] نشده باشند ، و اما معلول نوعى هيج مانعى نيست در عقل « 2 » از اجتماع ايشان برو ، بمعنى آنك بعضى افراد او بعلتى باشد ، و بعضى به علت ديگر ، جون حرارت كى تعليل بعضى جزئيّات او به آتش كنند ، و بعضى به حركت ، و بعضى بشعاع . و علت عدم شيء ممكن ( عدم ) علت تامهء او باشد ، يا بجملتها ، يا ببعض اجزائها ، جه اگر عدم او لذاته بوذى ، او ممتنع الوجود بوذى ، نه ممكن الوجود . - بس عدم او از غير ( ذات ) او باشد ، و آن غير يا وجودى باشد ، يا عدمى ، ( اگر وجودى باشد ) يا مختل شوذ عند حصوله امرى از امورى كى معتبرست در علّيّت ، يا مختل نشود ، - اگر مختلّ شود او خود مطلوب ماست ، و اگر مختل نشود علت تامه باقى ماند با عدم معلول او . و اگر عدمى باشد يا عدم علت باشد ، و او مطلوب است ، يا عدم ما عدا علت ، و اين بديهى البطلان است ، عند التأمل . و معلول شيء علت او نباشد از وجهى كى به آن معلول او بوذ بر سبيل دور ، خواه معلول قريب باشد ، و خواه بعيد ، به جهت آنك علت متقدم است بوجود بر معلول ، تقدمى ذاتى ، بس اگر معلول علت او باشد متقدم باشد بر علت موجود « 3 » ، و متقدم بر متقدم بر شيء متقدم باشد بر آن شيء ، - بس شيء متقدم باشد بر نفس خود . و به جهت آنك معلول محتاج است به علت خود ، بس اگر علت علت خوذ باشد علت او محتاج باشد به او ، و لازم آيذ احتياج او بنفس او ، به مثل آنج گفتيم ، و اين محال است . و تسلسل علل تامه الى غير النهايه محال است ، و همجنين امورى « 4 »
--> ( 1 ) - علت - اصل . ( 2 ) - نيست عقلا - م ط . ( 3 ) - بوجود - ط . ( 4 ) - هر امورى - م ط .