قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي
488
درة التاج ( فارسى )
اشارت است بآنج در ذهن است او مستحيل الوقوع است در اعيان بعينه ، يا بآنج مماثل ما في الذهن است بوجه ما ، لازم نيايد كى او آن مفهومى باشد كى سخن دروست ، جه اشياء كثيره مماثل اواند يا بنفس آن و آن حالت عدم است ، بس اشارت به او مستحيل باشد ، بس نفس اين قول ممتنع الصحه باشد و اشارت باطل [ است ] . و ديگر شيء بعد از عدم نفى محض باشد ، و اعادت او بوجود عين او باشد ، - كى او مبتداست بعينه در حقيقت ، و تخلل نفى ميان شيء واحد معقول نيست . و از آنها كى به آن اين مطلوب را بيان كنند آن است كى اگر اعادت جيزى كنند كى وجود ازو زائل شده باشد وجود ثانى يا نفس وجود اول باشد يا غير او ، اگر نفس او باشد بس وجود ثانى نباشد ، و معاد معاد نبوذ ، و اگر غير او باشد ، - اگر ماده او را استعداد وجود ثانى او حاصل نشده باشد ، - جه بعد ازين بدانى كى هر حادثى را مادهايست متقدم برو اختصاص او بوجود ثانى دون الأوّل تخصيص من غير مخصّص باشد . و اگر ماده او را آن استعداد حاصل شده باشد بس معاد را عارضى حادث شده باشد كى اول را حاصل نبوده باشد ، بس او معاد نباشد بجميع عوارضه . - و ما با عادت او بعينه نمىخواهيم الّا اين معنى و استمرار از شيء « 1 » و بقاء او وجودات متعاقبه نيست تا در آن مثل اين لازم آيذ ، بل كى او وجودى « 2 » واحد است در زمانى واحد متصل . ( يا با زمانى واحد متصل ) اگر وجود او زمانى نباشد . مقالت دوّم از فن اول از جملهء دوم كى در فلسفهء اولى است در ماهيت و تشخص آن و آنج بان منقسم شوذ هر جيزى را حقيقتى هست كى آن جيز به آن حقيقت آن جيزست ، و آن بحقيقت مغاير ما عداء « 3 » او باشد ، خواه لازم باشد و خواه مفارق . و مثال
--> ( 1 ) - دانستيم از شيء - اصل . ( 2 ) - از وجودى - م . ( 3 ) - جميع ما عداء - م .