قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

487

درة التاج ( فارسى )

و معنى اين اشارت آن نيست كى سوادى متعيّن در نفس خود موجود بوذ ، جه مستأنف نيز هم جنين است ، و نه آنك سوادى كى مشابه اوست ، يا مطابق او سواد در ذهن « 1 » موجوذ بوذ جه مستأنف نيز جنين است ، بل از آن جهت كى آنج فرض كرده‌اند كى معادست او را هويتى بوذ ، و وجود عارض او شد ، و الّا ميان هر دو صورت افتراق نبودى ، بس اگر اعادت معدوم جايز باشد هر مستأنفى « 2 » معاد باشد ، يا شيء در حال عدم هويت او موجود باشد ، و تالى بهر دو قسم باطل است ، بس مقدم مثل او باشد . و ديگر از [ آنچه ] فارق [ است ] ميان دو عرض متماثل زمان است ، يا محل . و جون محل متحد شد فارق زمان باشد ، و اعادت او متصور نيست بس متشخص را به آن زمان اعادت نكند بل آنج فرض كنند كى او عايدست غير او باشد . و از آن جهت حكم كرديم بامتناع عود زمان كى او را اعادت كنند « 3 » ، او را در حال عود ثبوتى باشد و بيش از آن ثبوتى « 4 » ، اگر معنى آنك او ثابت بوذ ماهيت و ذات اوست و ماهيت و ذات او درين آن ثابت است ، بس آنك او بيش از اين آن « 5 » ثابت بوذ آن باشد كى او درين آن ثابت است بس منعدم نشده باشد و اعادت نكرده باشد « 6 » و اين خلاف فرض است و اگر معنى او غير اينست ، و او آن است كى ثابت بوذ در ما قبل ، بس نفس قبليت عايد « 7 » نشده باشد بس زمان معاد نبوذه باشد ، بل غير او بوذ كى معاذ باشد . و ازينجا اين حاصل شد كى اگر زمان را اعادت كنند زمان نباشد و اين خلف است . و اين كى تو جيزى را ميگوئى كى وجود او بعد از عدم او جايزست اگر

--> ( 1 ) - سواد ذهنى - م . ( 2 ) - و هر مستأنفى - م . ( 3 ) - كه اگر او را عود كنند كه - م . ( 4 ) - بيش از آن نبودى - اصل . ( 5 ) - بيش از آنك - اصل . ( 6 ) - نكرده باشذ - اصل . ( 7 ) - ثابت - م .