قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

386

درة التاج ( فارسى )

و هرگاه كى حرف اتّصال يا انفصال از موضوع مقدّم مؤخر دارند شرطيه حمليه گردذ ، - كى در قوّت آن شرطيه باشذ ، اگر متصله باشذ . و تعدّد قضيه بتعدد حكم باشذ نه بتعدد محكوم عليه يا محكوم به . و تالى در متصله اگر بيش از يك قضيه باشذ : اگر موجبه باشذ از صدق او لازم آيذ اتصال ، ميان مقدم او و هر يكى از آن قضاياء موافق او در كم ، برهانش از شكل اول و اوسط مجموع آن قضايا . و اگر سالبه باشذ از صدق او عدم اتصال ميان مقدّم او و هر يكى از آن قضايا لازم نيايذ ، جنانك عدم اتصال است ميان هر دو نوع كى تحت « 1 » يك جنس باشند با « 2 » وجود اتصال ميان هر يك ازيشان و جزو آن ديگر « [ لكن ] » ، لازم آيد عدم اتصال كلى ميان مقدم ، و ميان يك قضيه از آن قضايا ، و مقدّم متصله : اگر بيش [ ( از ) ] يك قضيه باشذ لازم آيذ اتصال جزوى ميان تالى او و ميان هر يكى از آن قضايا - اگر موجبه كلى باشد ، و عدم اتصال جزوى لازم آيذ ميان مقدم و هر يكى از آن قضايا - اگر سالبه كلى باشذ . برهان از « 3 » شكل ثالث و صغرى استلزام مقدّم جزو خود را استلزامى كلى و كبرى متصله مفروضة الصدق . و منفصله موجبه : اگر « 4 » مانعة الخلو باشد تركب جزو او مستلزم امتناع خلوّ باشد از هر يكى از اجزاء آن جزء و از آن جزو ديگر ، و موافق او باشذ در « 5 » كم ، به جهت استلزام امتناع خلو از شيء و از مجموعى استلزامى كلى يا جزوى امتناع خلو را از آن شيء ، و از هر يكى از اجزاء آن مجموع استلزامى همجنان و اگر مانعة الجمع باشذ : تركب جزو او مستلزم امتناع اجتماع ميان آن جزو ديگر « [ و ] » ميان هر يكى

--> ( 1 ) - بحسب - اصل ( 2 ) - يا - اصل . ( 3 ) - او - نسخه . ( 4 ) - الى - اصل . ( 5 ) - از - اصل .