قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

200

درة التاج ( فارسى )

--> باطن ، و صورت - و معنى ، اختلافى پيدا نشود . تاويلى كه با تفسير منافى باشد درست نيست ، و ظاهر بىباطن تن بىروان است ، چه خداوند هر چه درين جهان آفريده نظيرش در عالم ديگر ( عالم معنى ) است . و نظير ديگر در عالم اسما و صفات الهى ، و همچنين در عالم حقّ و غيب صرف - كه هستى بخش اشياء است . و هر چيز در هر عالمى هست شأنى از شؤون و وجهى از وجوه وى است . و عوالم همه با هم مطابق و نمودار و آينهء همديگرند ، ادنى مثال اعلى است ، و اعلى روح و حقيقت ادنى ، و همچنين بالا ميرود تا برسد بحقيقت حقايق ، و باطن اسرار و نور انوار ، و هستى حقيقى موجودات و هستيها ، و آنچه درين جهانست امثله و قالبهاى موجودات عالم ارواح نفسانى است . و آنها امثلهء موجودات عالم ارواح عقلىّ ، و آنها مثالها و مظاهر عالم اعيان ثابته است كه آنها نيز مظاهر نامهاى خداست . بنگر بتن انسان و مناسبت اعضا با روح ، و روح با قوّتهاى نفسانى ، و آنها بقوّتهاى عقليّ و ادراكات و تصوّرات آنها . و بنزد كسانى كه چشم بصيرت دارند پيداست كه هويّت تن بروان است ، پس هر چه در عالم ارواح است امثله و اشباح موجودات عالم اعيان ثابته است كه مظاهر اسماء الهى است . و اسم او عين مسمّى است . چنان كه در جاى مناسب ثابت شده . و هر چه در دو جهانست مثال مطابق و نمونهء درستش در انسان است ، و ما در باز نمودن حقيقت عرش و كرسىّ ، و استواء بر آن مثالى در عالم انسانى ميآوريم تا معانى الفاظ ديگر كه موهم تشبيه است بر آن قياس شود ، پس گوئيم : عرش در ظاهر جهان مردمى دل مستدير الشكل اوست ، و در باطن جان جانورى بلكه روح نفسانيش ، و در باطن باطن قلب معنوى و نفس ناطقهء وى كه جاى استواء روح اضافى است كه گوهريست نورانى و بخلافت الهى درين عالم صغير بر آن استوار گشته است ، چنان كه مثال كرسى در ظاهر بشرى سينهء اوست ، و در باطن روح طبيعى كه هفت آسمان قوتهاى طبيعى و زمين قابليّت تن را فرا ميگيرد و در باطن باطنش نفس حيوانى او كه جاى قدمهاى راست و چپ نفس ناطقه ، يعنى دو قوّت علمى و عملى يا قواى مدركه و محرّكه در اوست . چنان كه كرسى جاى دو قدم است ، قدم صدق عند ربك ، و قدم الجبار حين يضع فى النار . و جاى شگفت است كه عرش با همهء بزرگى و اضافت آن به حق تعالى به اين كه مستوى الرحمن است . نسبت بسعهء دل مؤمن خداشناس چون حلقهء است - كه در بيابان ميان آسمان و زمين افتاده ، و در حديث است كه لا يسعنى ارضى و لا سمائى و لكن يسعنى قلب عبدى المؤمن ، پس هرگاه اين مثال و گفتار را دريافته باشى معنى درست استواء را هم بدانى ، و لازم نيايد روح عقليّ كه از صفات جسميّت پاك است در جسميّت دل صنوبرى شكل حلول كند - بلكه مستواى او نخست چيزى است كه در لطافت و روحانيّت با آن مناسب ، ولى كمتر از آنست ، سپس بتوسط آن مستوى مىشود بمستوى فروتر يعنى بمستوى المستوى - و همچنين تا برسد بجسمى از اجسام لطيف ، و بر همين قياس كن معنى استواء رحمن را بر عرش ، چه آن گونه كه وهم مىپندارد نيست - و چنان نيست كه