قطب الدين محمود بن ضياء الدين مسعود الشيرازي

201

درة التاج ( فارسى )

--> حقّ تعالى كه ذاتش از جهان اجرام و ممكنات منزّه است بر جسميّت عرش نشسته ، بلكه نخستين چيزى كه خداى تعالى بر آن مستوى است فرشته‌ايست مقرّب ، و روحى كه بالاترين ارواح است . همچنانكه جسم عرش برترين جسمها است . و بتوسّط اين فرشته بر ملك ديگر كه بمرتبه پائين‌تر از آنست و هكذا امر پائين ميآيد از بارى تعالى بعقل و از او بنفس ناطقه و از او بقوّتى كه در جسمها سريان دارد . ( ترجمه و تلخيص از « رسالة فى فهم متشابهات القرآن » تصنيف صدر الدين شيرازى نسخه خطّى ، و همين مطلب را ببيانى ديگر در شرح اصول كافى باب الحركة و الانتقال ص 309 در اواخر شرح حديث نهم شمارهء 330 ايراد كرده است . و او هم اصل مطلب را از گفتار غزالى در احياء العلوم ج : 1 باب قواعد العقائد و غيره گرفته - و بدين مطلب در تفسير آية الكرسى ص 323 صريحا و در مفاتيح الغيب خود ص 28 آخر المفتاح الثانى الفاتحة الرابعة به اشاره اعتراف نموده ، و همين مطالب را در مصنّفات مذكور تكرار كرده است و نيز براى تحقيق كامل اين مسلك نگاه كنيد به كتاب الفتوحات المكيه تصنيف شيخ كبير محيى الدين العربى چاپ بولاق - الباب الثالث - ج : 1 ص 102 - 108 . ) پس حاصل سخن اينست : كه هر معنى را حقيقت و روحى است ، و صورت و قالبى و گاهى يك حقيقت در صورتها و قالبهاى چند جلوه مىكند ، و الفاظ براى حقايق و ارواح وضع شده ، و چون حقائق با قالبها متحداند الفاظ هم بر سبيل حقيقت در آنها استعمال مىشود ، مثلا لفظ خامه نام افزاريست - كه صورتها را در الواح نقش كند ، خواه آهن باشد ، و خواه نى - بلكه - چه جسم باشد و چه مجرد از جسميّت ، و نقش آن محسوس باشد يا معقول فرق نمىكند ، و لوح نيز كاغذ بود يا چوب يا سنگ يكسانست ، پس حقيقت و روح معنى لوح اينست ، و اگر در عالم هستى چيزى باشد كه نقشهاى دانش را در الواح دلها رسم كند سزاوارتر است به اين كه قلم خوانند ، چه خداوند بقلم آموخت و بمردم آنچه نمىدانست ياد داد ، و خامهء حقيقى آنست كه همه حقيقت قلم باشد ، و ساير الفاظ و معنىها را بر همين قياس كن ، پس هر چه در عالم محسوس است مثال و صورت چيزى است روحانى ، و اين روحانى روح مجرد و حقيقت صرفهء آن محسوس است ، و خردهاى جمهور در حقيقت امثلهء عقول پيغمبران و اولياست . پس انبيا و اوليا مىبايد با آنها به مثل آوردن گفتگو كنند ، چه آنان مأمورند كه با مردم بپايهء خردشان سخن گويند ، و مردم در برابر آن نشأه در خوابند ، و بر آدم خوابيده غالبا جز به مثل چيزى كشف نمىشود ، ازين رو كسى كه دانش بنا اهل ميآموزد در خواب بيند كه درّ به گردن خوك آويخت ، و همچنين است امور ديگر . چه ميان نشئات روابط پنهانى است ، - و الناس نيام . مردم در خوابند ، و پس از مرگ آگه شوند ، و ارواح و حقايقى كه بمثال شنيده‌اند دريابند ، و بدانند - كه اين امثله قشر بوده ، خداوند فرمايد : أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِيَةٌ بِقَدَرِها الآيه ، دانش را به آب مثل زد ، و دلها را بأوديه ، و گمراهى را به كف روى آب ،