احمد احمدى بيرجندى
87
مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )
نور بقا آمد آفتاب محمد ( ص ) * پردهء آن نور خاك و آب محمد ( ص ) بست نقابى ز آب و خاك و گرنه * رتبهء امكان نداشت تاب محمد ( ص ) چشم خدابين بجز خداى نبيند * چون ز ميان برفتد نقاب محمد ( ص ) افسر كونين گشت كاف « لعمرك » [ 3 ] * از شرف دولت خطاب محمد ( ص ) چون شب اسرى كشيد سرمهء « مازاغ » [ 4 ] * نقش سِوى [ 5 ] كى شود حجاب محمد ( ص ) دولت فردا به هيچ باب نيابد * هر كه شد امروز ردّ باب محمد ( ص ) هر چه بود درج در صحيفهء هستى * منتخبى باشد از كتاب محمد ( ص ) ليس كلامى يفى بنعت كماله * صَلّ الهى على النبىّ و آله گر نبود پردهء صفات محمد ( ص ) * خلق بسوزد ز نور ذات محمد ( ص ) شاه مخوانش كه كجروى است چو فرزين * هر كه در اين عرصه نيست مات محمد ( ص ) ساخته چون زرّ ناب ناسره مس را * پرتو اكسير التفات محمد ( ص ) مستى او از شراب ساقى باقى * مستى باقى ز باقيات محمد ( ص ) سايه نهان شد چو آفتاب حقيقت * تافت عيان از همه جهات محمد ( ص ) در صف هيجا به وقت صولت اعدا [ 6 ] * كوه خجل ماند از ثبات محمد ( ص ) من كه زنم در سخنورى دَمِ اعجاز * عاجزم از شرح معجزات محمد ( ص ) ليس كلامى يفى بنعت كماله * صَلّ الهى على النبىّ و آله چرخ كه خم شد پى سجود محمد ( ص ) * هست حبابى ز بحر جود محمد ( ص ) مطرب دستانسراى بزم صفا را * نيست سرودى به از درود محمد ( ص ) پايهء قدر مقرّبان ملايك * با همه رفعت بود فرود محمد ( ص ) جز لمعات جمال اقدم اقدس * نامده در ديدهء شهود محمد ( ص ) بولهب آسا به آتش تب تبّت [ 7 ] * سوخته بادا تن حسود محمد ( ص )