احمد احمدى بيرجندى

50

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

ز اولين گِل كه آدمش بفشرد [ 34 ] * صافى او بود و ديگران همه دُرد و آخرين دور كاسمان راند * خطبهء خاتمت هم او خواند امر و نهيش براستى موقوف * نهى او منكر امر او معروف با نكو گوهران نكو مىكرد * قهر بد گوهران هم او مىكرد تيغ از اين سو به قهر خونريزى * رفق از آن سو به مرهم آميزى مرهمش دلنواز تنگدلان * آهنش پاى بند سنگدلان اينك امروز بعد چندين سال * همه بر كوس او زنند دوال گر چه ايزد گزيد از دهرش * وين جهان آفريد از بهرش آفرين كردش آفريننده * كاين گزين بود و او گزيننده باد بيش از مدار چرخ كبود * برگزيننده و گزيده درود « 1 » در نعت پيغمبر اكرم ( ص ) محمّد كه بى دعوى تخت و تاج * ز شاهان به شمشير بستد خراج تنش محرم تخت افلاك بود * سرش صاحب تاج لولاك بود رساننده ما را به خرّم بهشت * رهاننده از دوزخ تنگ زشت ره انجام روحانى او دادمان * ره آورد عرش او فرستادمان [ 35 ] نيرزد به خاك سر كوى او * سَرِ ما همه يك سر موى او درستى دِهِ هر دلى كو شكست * شفاعت كن هر گناهى كه هست سر آمدترين همه سروران * گزيده‌تر جمله پيغمبران گر آدم ز مينو در آمد به خاك * شد آن گنج خاكى به مينوى پاك گر آمد برون ماه يوسف ز چاه * شد آن چشمه از چاه بر اوج ماه

--> ( 1 ) هفت پيكر ، نظامى گنجوى ، صفحهء 6 .