احمد احمدى بيرجندى

119

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

ز فيض اوست كه رويد ، نه از ترشّح ابر * ز سنگ خاره درخت و ز خاك مرده نبات خجسته نامش بر چرخ و بر زمين خواندند * به گردش آمد چرخ و زمين گرفت ثبات درخت گوهر او راده و دوبر شده شاخ * به زير هر يك جارى هزار نهر حيات جهان به دريا ماند ، چهار سوزده موج * برو پيمبر و آلش سفينه‌هاى نجات [ 4 ] همه زينده بدويند و او زينده به حق * سبيل راست همين است و ما بقى ترهات [ 5 ] زهر كه خير زند سر ، از او بود بدرست * كه اوست اصل نكويى و مبدأ خيرات پديد گشت همه آفرينش از نورش * بدان صفت كه ز ابجد تمامى كلمات به عقل خويش ، نه با نيروى شريعت او * حكيم داند يزدان شناختن ، هيهات [ 6 ] به چرخ ساده رسد نيروى تحرّك از او * وز او به ديگر افلاك نيروى حركات جهان يكى ظلمات است و كس بدر نرود * مگر به مشعلهء شرع او از اين ظلمات مطاوعان وى و پيروان عترت وى * به معنى آدميانند و ما بقى حشرات بيافريد خدا از پى پرستش او * فرشته و پرى و آدمى ، بنين و نبات خداى كردش پيدا ، پى پرستش خويش * بدانگهى كه نه گه بود در جهان نه جهات [ 7 ] بود به هر دو جهان رستگار و آسوده * على ولايته مَن يعيش او من مات [ 8 ] « سروش » مدح رسول خدا و عترت گوى * كه سيّئات ترا بسترد چنين حسنات روان او را اين منقبت به هديه فرست * بود كه از تو پذيرد بضاعت مزجات [ 9 ] « 1 » در مدح جناب ختمى مآب ( ص ) امروز فسرد آذر بر زين [ 10 ] * كردند بُراق محمدت را زين امروز بهشتيان به استبرق [ 11 ] * بستند بهشت عدن را آذين [ 12 ] امروز به گونه گونه زيورها * آراسته كرد خويش حور العين

--> ( 1 ) ديوان شمس الشعرا سروش اصفهانى ، به اهتمام محمد جعفر محجوب ، انتشارات امير كبير ، 1339 ه . ش .