سيد محمد دامادى
23
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
داد و چون آن را از دست رسول خدا گرفت دستارى سرخ فام را بيرون آورد و سر خود را بدان محكم ببست و حركت كرده ، چنين مىسرود : من آنم كه محبوبم با من پيمان بسته است * كه بهيچرو ( هرگز ) در آخرِ صفوفِ سپاه نمانم با شمشيرِ خدا و پيامبر مىجنگم * مانند جنگيدنِ جوانمردِ بزرگوارِ جامعِ خيرات و در ميان صفوف به خودنمايى پرداخت . چون پيامبر او را چنين ديد ، فرمود : « اين شيوهء رفتارى است كه خداوند جز در چنين موقعيّتها - آن را ناپسند مىدارد . » و ابو دجانه به نبرد پرداخت و هر كه با او روبرو مىگرديد - از دم تيغ مىگذرانيد تا آن كه به زنان مستقرّ در دامنهء كوه - كه دف مىنواختند - رسيد و در ميان آنها زنى بود كه دنبالهء اشعار را چنين مىخواند : ما دخترانِ طارقيم * اگر از نبرد ، روى بر تابيد از شما دورى مىگزينيم . . . ابو دجانه شمشير را بلند كرد كه بر فرقش زند . ولى يكباره خوددارى نمود . چه شمشير رسول خدا را والاتر از آن مىدانست كه زنى بدان كشته شود . در اين حال - وحشى - غلام جبير بن مطعم - حمزه را ديد كه مردم را با شمشير خود درو مىكند و چيزى در برابر خويش باقى نمىگذارد . وحشى جنگ افزار خويش را بر گرفته و به سوى حمزه پرتاب كرد و حمزه بسر در افتاد . و مصعب بن عمير نيز جنگيد تا شهيد گشت . پيامبر - در اين هنگام - پرچم را به دست علّى بن أبى طالب سپرد و على در حالى كه پرچم به دست داشت - به همراه ديگران مىجنگيد تا خداوند پيروزى را برايشان فرو فرستاد و وعدهء خويش را بانجاز رسانيد . مشركان گريخته و مسلمانان آنها را به سختى از دم شمشير مىگذرانيدند تا آنكه سپاهشان پراكند و به پرچمداران رسيدند . چون مشركان فرارى شدند و مسلمانان بالاى كوه - هزيمت آنها را مشاهده كردند - هر يكى به ديگرى گفت : بر جمع غنايم بشتابيد - پيش از آن كه كسى بدان دست يازد و محلّهاى خويش را ترك كرده و موقعيّت را براى حملهء سپاه دشمن - فراهم ساختند . مسلمانان از پشت خنجر خورده و در هم ريختند و مشركان بدانها رسيدند . در