الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )

65

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )

مىكند : عبد المطّلب در سن 95 سالگى از دنيا رفت ، روايت شده : كاروانى از قبيلهء جذام پس از انجام حجّ ، از مكّه خارج مىشدند ، مردى از آن كاروان در قسمت خانه‌هاى بالاى مكّه مفقود شد ، اين كاروان در مسير راه شخصى به نام حذافة بن غانم را ربودند و همراه كاروان خود مىبردند و براى اينكه فرار نكند او را به حيوانات كاروان بسته بودند . كاروان همچنان حركت مىكرد ، ناگهان ديدند عبد المطّلب سوار بر شتر از سوى طائف به جانب مكّه مىآيد ، و پسرش ابو لهب ، افسار شتر را مىكشد ، وقتى كه حذافة بن غانم ، عبد المطّلب را ديد ، فرياد زد و از او استمداد نمود . عبد المطّلب كه در آن وقت نابينا شده بود ، به پسرش ابو لهب گفت : واى بر تو اين كيست كه فرياد مىكند ؟ ابو لهب : اين شخص ، حذافة بن غانم است ، كه به كاروانى بسته شده است . عبد المطّلب : نزد كاروان برو و بپرس كه جريان آنها با حذافة چيست ؟ ابو لهب نزد كاروان رفت و جريان را پرسيد و موضوع را دريافت و سپس نزد پدر بازگشت و موضوع را به او خبر داد . عبد المطّلب : واى بر تو آيا حذافه همراه تو است . ابو لهب : نه ، كسى همراه من نيست . عبد المطّلب : واى بر تو ، نزد كاروان برو و آنچه پول و كالا مىخواهند بده و اين مرد را از اسارت آنها آزاد كن . ابو لهب نزد كاروانيان رفت و گفت : ما را ميشناسيد كه ثروت بسيار در اختيار مان است و تجارت مىكنيم ، و من سوگند ياد مىكنم كه بيست وقيه ( هر وقيه 40 مثقال ) طلا و ده شتر و يك اسب به شما بدهم تا حذافه را آزاد كنيد ، و اين عباى من نزد شما گرو باشد ، آنها اين پيشنهاد را از ابو لهب پذيرفتند و حذافه را آزاد كردند ، وقتى كه ابو لهب همراه حذافه نزد عبد المطّلب بازگشتند و نزديك شدند ، عبد المطّلب صداى ابو لهب را شنيد ولى صداى حذافه را نشنيد بر سر ابو لهب فرياد زد : « سوگند به پدرم تو آدم حرف نشنو هستى ، اى بى مادر برگرد و حذافه را از اسارت