الشيخ عباس القمي ( مترجم : محمد محمدى اشتهاردى )

141

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى )

داشت ، گونه‌هايش نرم و كم گوشت بودند ، در وسط بينى برآمدگى درخشان داشت ، بين دو شانه‌اش وسيع بود . . . ريش پر ، و سر بزرگ داشت و موى سرش تا به نرمهء گوشش مىرسيد ، مهر نبوّت در بين شانه‌هايش مىدرخشيد ، قطره‌هاى عرق بدنش همچون دانه‌هاى مرواريد بودند ، و بوى خوش آن بر بوى خوش عطريات بيشتر بود . به گونه‌اى راه مىرفت كه گوئى از بلندى به پائين حركت مىكند ، هرگاه دستهاى مباركش را به چيزى مىكشيد و يا با كسى مصافحه مىكرد ، بوى خوش دستش تا مدتى به مشام مىرسيد ، و هرگاه بر سر كودكى دست مرحمت مىكشيد ، تا مدّتى آن كودك در ميان كودكان به عنوان اينكه پيامبر ( ص ) بر سر او دست كشيده است شناخته مىشد ، چهره‌اش همچون ماه شب چهارده مىدرخشيد ، و به طور كلّى در هيچ زمانى از گذشته و آينده هيچكس داراى سيماى جالب و جاذب همچون محمد ( ص ) نبود . « 1 » * * * آنحضرت بسيار حياء و تواضع داشت ، خودش كفش و لباس خود را وصله ، و گوسفندش را مىدوشيد ، و با شيوهء نيك در خدمت اهل خانه‌اش بود ، او مستمندان و تهيدستان را دوست مىداشت و با آنها مىنشست ، و از بيمارانشان عيادت مىكرد ، و جنازه‌هاى آنها را تشييع مىنمود ، هرگز فقيرى را تحقير نمىكرد ، و عذر افراد را مىپذيرفت ، و با هيچكس برخوردى ناپسند نداشت ، با بيوه زنان و بردگان ، متواضعانه راه مىرفت ، خشم و شاديش ، فقط براى خدا بود ، و پشت سر اصحاب خود راه مىرفت ، و مىفرمود : پشت سرم را براى فرشتگان روحانى بگذاريد . آنحضرت سوار بر شتر ، اسب ، استر و الاغ مىشد ، كه بعضى از زمامداران به آنحضرت هديه داده بودند ، و بر اثر شدّت گرسنگى ، سنگ بر شكم مىنهاد ، با اينكه كليدهاى خزائن زمين به او داده شده بود ، و كوهها از او خواستند كه برايش طلا

--> ( 1 ) اين قسمت از كتاب به طور خلاصه و نقل به معنى ترجمه شد .