محمد أبو زهرة ( مترجم : حسين صابرى )

37

خاتم النبيين ( ص ) ( خاتم پيامبران ص ) ( فارسى )

نداد . . . او كه در ميان قوم خود شرف و منزلتى داشت - بنابر آنچه به من رسيده است - در زمانى كه بنى هاشم و بنى مطلّب در شعب بودند شبانه شترى كه مواد غذايى بار داشت به سوى شعب مىآورد و چون به دهانهء شعب مىرسيد ، زمام شتر از آن بر مىگرفت و بر پهلويش مىزد تا شتر وارد شعب مىشد . وى در ديگر شبها نيز به همين‌گونه شترى با محموله‌اى از مواد غذايى به سوى شعب مىآورد » . اين كار پيوسته از سوى هشام تكرار مىشد و وى پى در پى به تأمين محاصره شدگان اقدام مىكرد . چنين كارى از سوى او نشانهء خيانت در پيمان نيست ، چه گناهكاران را پيمانى بر گناه نيست كه احترام آن لازم باشد ، بلكه اين كار پاسخى است از سوى وى به پيوندهاى خويشاوندى و احساس ستمبار بودن كارى كه قوم او در پيش گرفته بودند . اگر هشام افتخار آن را داشت كه با محاصره‌شدگان همكارى كند ، در ترتيب دادن لغو اين پيمان از سوى مشركان نيز نخستين نشان افتخار را داشت . از اين پيش يادآور شديم كه چگونه پيامبر ( ص ) مردم را از اين مطلّع ساخت كه موريانه هر چه را از نام خدا و سوگند به نام او در آن پيمان بوده از ميان برده و بقيّه مطالب گناه‌آلود آن را بر جاى گذاشته بود و نيز يادآور شديم كه چگونه اين ماجرا مقدّمه و زمينه‌ساز لغو پيمان شد ، اما اينك شايسته است به اين بپردازيم كه چگونه در صفوف مشركين شكاف افتاد و وحدّت مورد نظر آنان در اين زمينه از ميان رفت . هشام نخستين كسى بود كه عهده‌دار اين كار شد . اكنون مناسب است ترتيب مدبّرانه اين كار را از سوى او آن‌گونه كه در البداية و النهاية آمده است يادآور شويم : « وى [ هشام بن عمرو بن حارث ] به سراغ زهير بن ابى اميّه بن مغيرة بن عبد الله بن عمرو بن مخزوم كه مادرش عاتكه دختر عبد المطلب [ و عمّه رسول خدا ( ص ) ] بود رفت و گفت : « اى زهير ، آيا مىپسندى كه خود بخورى و بپوشى و ازدواج كنى و بستگان مادرى تو در آن وضعيّتى به سر برند كه خود مىدانى و نه