غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

392

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

نيست . شخصى صديق از ما به نام سنقراشقر نزد مغول اسير است . او را آزاد كرده بياور تا فرزندت را باز پس دهيم . ملك حاتم كوشيد تا سنقر را آزاد كرد و پسرش را باز پس گرفت ، بدين طريق كه در سال 668 ملك حاتم قصد اردوى اباقا پادشاه روى زمين كرد و در نزد او گريستن گرفت و خواست كه سنقراشقر را آزاد كند تا فرزندش را از اسارت برهانند . اباقا بر اشك او رحمت آورد و او را گفت : تو به كشورت بازگرد ، ما اين سنقر را در هر جا باشد مىخواهيم و نزد تو مىفرستيم . حاتم از نزد اباقا بازگشت . يكى از امراى ملك حاتم به سبب مهمى كه داشت مىخواست پيشاپيش او خود را به شهر برساند ، در راه پروانه بر او گذشت و با او به مشورت پرداخت كه قصد آن دارد كه دختر ملك حاتم را براى خود خواستگارى كند . آن امير پاسخ داد كه : ملك حاتم در راه است و پس از ما خواهد رسيد . شما با او ديدار كنيد و شرايط مهمان نوازى به جاى آوريد . او اين خواستهء شما را اجابت خواهد كرد . چون ملك حاتم برسيد ، پروانه همهء بزرگان خود را گرد آورده به استقبال او رفت و در اعزاز و اكرام او هيچ فرونگذاشت و پيشكشهاى نفيس تقديم كرد . ملك حاتم از اين همه انعام و اكرام شرمنده شده بود و نمىدانست سببش چيست و اسراف در اين امور را چه معنى است . چون پروانه آنچه را كه در دل داشت بر زبان آورد ، ملك حاتم به سمع طاعت قبول كرد و بسى شادمانى نمود . ولى گفت تا هنگامى كه برادر دختر در اسارت است اين عروسى ميسر نيست ، چون او آزاد شود ، اگر خدا بخواهد ، چنان خواهيم كرد . در سال 669 سنقراشقر از بلاد سمرقند نزد ملك حاتم رسيد . ملك حاتم او را با اكرام و ساز و برگ بسيار نزد بندقدار فرستاد . بندقدار نيز پسر را با اكرام همراه با موكب عظيم نزد پدر روانه ساخت . هم در اين سال بندقدار شهر انطاكيه را محاصره كرد و آن را بگرفت و جمعى كثير را بكشت و اسير كرد و كليساهايش را كه در جهان مشهور بودند به آتش كشيد . هم در اين سال ملك حاتم خود نزد اباقاخان رفت و او را سپاس گفت و به سبب رها شدن پسرش از اسارت دعا كرد و خواست كه از سلطنت كناره گيرد و پسرش جانشين او شود ، زيرا او خود پيرو فرتوت شده بود . اباقا گفت : اگر او خود