غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

329

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

نوشت و از عم خود الملك العادل و برادرش الملك العزيز شكايت كرد ، زيرا پيمانى را كه با پدرش بسته بودند شكسته و سرزمينهايى را كه تحت تصرف او بود گرفته بودند . در آغاز نامه دو بيت شعر كه خود ساخته بود و خوب هم ساخته بود بياورد : مولاى انّ ابا بكر و صاحبه * عثمان قد اخذا بالسيف حق على فانظر الى حرف هذا الاسم كيف لقى * من الاواخر ما لاقى من الاول « اى مولاى من براستى كه ابو بكر و يار او عثمان حق على را با شمشير گرفتند . پس به دگرگونى ( و سرنوشت ) اين نام ( على ) بنگر كه از متأخران به دو آن رسيد كه از پيشينيان به آن يك رسيده است . » مرادش از ابو بكر عم او و از عثمان برادرش و از على خودش است . ناصر عباسى در جوابش نامه‌اى نوشت كه در آن آمده بود : وافى كتابك يا ابن يوسف معلنا * بالصدق يخبر ان اصلك طاهر غصبوا عليا حقه ان لم يكن * بعد النبى له بيثرب ناصر فاصبر فانّ غداً عليه حسابهم * و ابشر فناصرك الامام الناصر « اى پسر يوسف نامهء تو كه براستى از نژاد پاك تو خبر مىداد ، رسيد . حق على را غصب كردند زيرا على را پس از پيامبر ياورى نبود . پس صبر كن كه فرداى قيامت على از آنان بازخواست خواهد كرد . ولى تو را بشارت باد كه امام الناصر ياور توست . » الملك الافضل را پدرش در كودكى به درس خواندن واداشته بود و او با زبان عربى و شعر آشنا بود ، شعر مىسرود و بر حسب حال خود بدان توجه مىورزيد . در سال 622 خليفه الناصر لدين الله ابو العباس احمد در شب عيد فطر درگذشت . مدت عمرش هفتاد سال بود و مدت خلافتش چهل و شش سال و يازده ماه . در ايام خلافت الناصر لدين الله حكيم عبد السلام پسر جنكى دوست جبلى بغدادى مىزيست . او به علوم اوايل آگاه بود و در آن اشتهارى تمام داشت . چون سرآمد همگان شد حسد بسيارى از ارباب شر را برانگيخت . يكى از آنها به او نسبت داد كه