غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

16

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

شدند . گويند در اين روزگار اربول شاه ، شهر اردبيل را ساخت و نيز شهر ايريحو ، يا اريحا ، بنا شد كه هفت پادشاه هر يك براى آن بارويى بر آوردند . يعقوب پسر اسحاق براى او لاوى زاده شد و در آن هنگام عمر او هشتاد و دو سال بود ، و همه مدت عمر او صد و چهل و هفت سال . يعقوب در هفتاد و هفت سالگى از برادر توأم خود عيسو حق نخست‌زادگى را گرفت و از پدرش اسحاق تبرك نخست‌زادگى را دريافت ، با آن شيوه كه در تورات آمده است . و آن چنين است كه اسحاق سالخورده شده بود و ديدگانش نابينا . تن عيسو پر موى بود و عن يعقوب بىمو . مادرش پوست بزغاله‌اى بر يعقوب پوشانيد و نزد اسحاق برد و گفت : اين عيسو پسر تو است بركت نخست‌زادگىاش را به او ارزانى دار . اسحق بر او دست كشيد و گفت پوستش پوست عيسو است و هيكلش هيكل يعقوب « 39 » . و با آنكه در ترديد بود او را متبرك ساخت . چون عيسو آگاه شد و بر يعقوب خشم گرفت ، يعقوب بگريخت و به حران رفت . يعقوب در همان نخستين شب كه از ترس برادر از خانهء پدر گريخت در خواب نردبامى ديد بر زمين كه سر به آسمان برده و فرشتگان از آن بالا مىروند و پايين مىآيند و عظمت پروردگار بر فراز آن آشكار است يعقوب از خواب بيدار شد و گفت : شكى نيست كه اينجا خانهء خداست . پس سنگى را كه زير سرش بود برگرفت و مذبحى ساخت و بر آن روغن ريخت . چنان كه اكنون با روغن ميرون « 40 » معابد خدا را تقديس مىكنيم . يعقوب به خانهء لابان دايى خود به حرّان رفت و راحيل دختر كوچك او را براى خود خواستگارى كرد و پذيرفت كه ، به جاى كابين ، هفت سال گوسفندان لابان را بچراند . چون هفت سال به سر آمد ، لابان دختر بزرگ خود لايا را به او داد ، بدين دليل كه دختر بزرگتر پيش از خردتر بايد كه به شوى رود و نيز با او كنيزى را به نام زلفا برايش بفرستاد . يعقوب پذيرفت كه هفت سال ديگر براى كابين راحيل چوپانى كند . چون مدت به سر آمد لابان دختر كوچك خود راحيل را نيز به او داد و با او كنيزى به نام بلهاء به يعقوب بخشيد . يعقوب به راحيل گرايش داشت و خداوند چند سال او را فرزندى نداد . ولى لايا شش فرزند آورد . نخست زاده روبيل نام